المحقق الأردبيلي

692

حديقة الشيعة ( فارسى )

نتواند كرد . چون مردمان از آن مجلس متفرق شدند ، يكى از منافقان گفت : عجب است كه ايشان يك بار مىگويند آسمان و زمين مطيع ماست و يك بار مىگويند از اصلاح حال برادر مؤمنى عاجزيم ! و آن مرد درويش از شنيدن اين سخن آزرده شده به خدمت آن حضرت رفته گفت : يا بن رسول اللّه ! كسى چنين و چنين گفت و آن سخن بر من سخت آمد چنان كه محنتها و پريشانيهاى خود را فراموش كردم . پس آن حضرت فرمود كه به درستى كه حق تعالى تو را فرج داد و كنيزك را آواز داد و فرمود : آنچه به جهت افطار نمودن من مهيّا كرده‌اى بيار . كنيز دو قرص نان جوين خشك آورده حضرت فرمود كه بگير اين قرصها را كه در خانه ما به غير اين نيست و ليكن حق تعالى تو را به بركت اين ، نعمت و مال بسيار مىدهد . پس آن مرد هر دو قرص را گرفته به بازار شد و ندانست كه چه كند و نفس و شيطان وسوسه‌اش مىكردند كه نه دندان طفل به اين كار مىكند و نه شكم تو و اهل بيت تو را سير مىكند و نه « قرض خواهى » از تو به بهائى مىگيرد . پس در بازار مىگشت تا آنكه به ماهىفروشى رسيد كه يك ماهى از آنچه گرفته بود در دستش مانده بود كه هيچ‌كس به هيچش نمىخريد ، آن مرد درويش به او ، گفت : بيا قرص جوى دارم با اين ماهى تو سودا كنيم . ماهىفروش قبول نموده ماهى را داد و آن قرص را گرفت و بعد از قدمى چند كه آن درويش رفت بقّالى را ديد كه اندك نمكى با خاك ممزوج شده دارد كه به هيچ نمىخرند ، گفت بيا اين نمك را بده و اين قرص را بگير شايد كه من با اين نمك ماهى را علاج كنم . مرد بقّال نمك را داد و آن قرص را گرفت . پس در خانه فكر پاك كردن ماهى داشت ديد كه كسى در مىزند چون بيرون آمد هر دو مشتريهاى خود را ديد كه قرصها را واپس آورده‌اند و مىگويند دندان طفلان ما به اين قرص تو كارگر نيست و ما دانستيم كه تو از پريشانى اين قرصها را به بازار آورده‌اى ، نان خود را بستان مال تو را حلال كرديم و آن ماهى و نمك را به تو بخشيديم . آن مرد ايشان را دعا كرد و برگشت و چون طفلانش را دندان كار نمىكرد