محمد جواد مغنية ( مترجم : محمد بحرينى كاشمرى )

56

دولتهاى شيعه در طول تاريخ ( فارسى )

ابو الحسن على فرزند بزرگرا گرفته ببوسيد و گفت به خدا سوگند اين كودك فرمانروا خواهد شد . سپس دست برادرش ابو على حسن را گرفت و گفت پس از او اين برادرش . ابو شجاع از گفتهء او خونش بجوشش آمد و خشمگين شد چون گمان كرد مورد استهزاء مرد فالگير واقع گشته به بچه‌ها دستور داد : اين مرد را با پس‌گردنى از اينجا دورش كنيد . زيرا در دست انداختن ما تندروى كرد . بچه‌ها با مشت بجان منجم افتادند ، منجم داد و فريادش بلند شد و فريادرسى ميجست كه او را از چنگال اين بچه‌ها نجات دهد اما فريادرسى نبود . در ميانه زدوخورد به آنان چنين گفت : آى بچه‌ها اين زدن و صحنه را بخاطر بسپاريد كه هرگاه شما به پادشاهى رسيده بوديد و من بسويتان آمدم مرا بشناسيد و فراموشم نكنيد . از اين سخن و پافشارى در عقيده خنده‌شان گرفت و از او دست بازداشتند تا پى كار خود برود . روزهائى چند سپرى شد تا اينكه گفتار منجم بحقيقت پيوست و پيش‌بينى وى درست از آب درآمد . و اينك شما و دنبالهء داستان ابو شجاع : تنگدستى و نيازمندى او را واداشت كه پسر انرا به خدمت زير پرچم اعزام كند تا در ارتش وارد شوند ، مگر زندگى را بدينوسيله اداره كنند . اما طولى نكشيد كه نبوغ ذاتى و زيركى و استعداد و مهارت فوق العادهء در امور جنگى آنانرا تا پايهء فرماندهى و سياست اركان جيش ارتقاء داد . با رفتار نيكوى آنان با مردم و بخشش اموال به افسران جهت جلب‌نظر ايشان ، نيرو و عظمت آنها در اجتماع آن روز رو بفزونى نهاد . پس از اينكه اطمينان پيدا كردند كه توانائى اداره ارتش و امور كشور را بطور كلى دارند ، از فرمان فرمانده خود « مرداويچ » سرپيچى نموده و اعلام استقلال كردند .