محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

69

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

مبارزه كنيد ( ولى اعتنائى نكرديد ) به خدا سوگند جمعيتى كه جنگ در ديار آنان بوقوع پيوندد ذليل خواهند شد ولى شما دفاعرا به يكديگر حواله داده و به يكديگر كمك نكرديد تا اينكه آتش جنگ شما را فرو گرفت و سرزمين شما بدست دشمن افتاد . لشكر سفيان بن عوف غامدى داخل « انبار » ( نزديكى كوفه ) شده و حسان بن حسان بكرى ( بخشدار آن ) را كشتند و لشكر شما را از پايگاهتان دور ساخته‌اند . ( من اين درد را بچه كسى بگويم ) به من خبر داده‌اند كه لشكريان « معاويه » براى غارت زنان مسلمان ، و زنان تحت الحمايه اسلام ( يهود و نصارى ) رفته و گوشواره و گردنبند و خلخال آنان را ربوده‌اند . اين لشكريان هيچ اعتنائى نكرده و كسى بكمك آنزنان جز ناله و فرياد نپرداخته است ، سپس با مال فراوان به طرف شام باز گشته‌اند . . . » « به خدا قسم انسان از تعجب قلبش ميميرد ، و غم و غصه متوجه انسان ميگردد » « پيروان معاويه بر باطل خود متفقند ولى شما در كار حق خودتان متفرق هستيد ! » « اى نامردانيكه به شكل مردها هستيد ! اى افرادى كه عقلهايتان مانند بچگان و نوعروسان است ! دوست ميداشتم شما را نديده و نشناخته باشم خدا مرگتان را برساند كه قلب مرا پر از چرك كرده ، و سينه مرا از شدت غضب جريحه‌دار كرده‌ايد . . . و رأى مرا كنار گذاشتيد . . . كسى كه فرمانبر نداشته باشد ، رأى او فايده‌اى ندارد ! » امام ( ع ) گرفتار دشمنى مانند معاويه خيانتكار و خونخوار و غارتگر و تجاوز كار گرديده و در مقابل آن ياورانى مانند اهل كوفه دارد كه امور داخلى خود را به يكديگر حواله داده و درصدد بىاعتنائى و خوار كردن يكديگر هستند . در وسط منازلشان با آنها جنگ ميكنند . ولى آنان تن بذلت درداده و طلب امان نموده فرار ميكنند ، و بازنميگردند .