محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )
137
شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )
ميكردند هنگاميكه ابن عبد العزيز از آن منع كرد او را نيكوكار معرفى نمودند ، بلكه او را در رديف خلفاء راشدين بحسابش آوردند ، دليل مطلب گفتهء « كثير » است كه ميگويد : ايكاش ! بعلى بد نگفته بودى و مردم بيگناه را نترسانده بودى و پيروى از گناهكاران نميكردى ! « 1 » خلاصه عمر بن عبد العزيز كردار نيكش را از بدى ديگران كسب كرد . اين گوينده ميخواهد از عظمت عمر بن عبد العزيز بكاهد ولى كلام او به عكس ارادهاش نتيجه ميدهد . جاى ترديد نيست كه ما ميدانيم ، و تاريخ بما ياد داده است كه بسيارى در خانوادههاى صلاح و تقوى زندگى كرده و زندگى خود را در راه تدريس و تحصيل علوم اسلامى و قرآن صرف كردهاند ولى از دين منحرف هستند و نميتوانند در مقابل دامهاى شيطان استقامت كنند و در مقابل لذات دنيا خود را ميبازند ولى عمر روش خانوادگى و عادات و تقليد آنانرا رها كرد و در مقابل شهوت حكومت و سلطنت سست نگرديد و خود را حفظ كرد ، عظمت و نبوغ فرزند عبد العزيز از آنجا روشن مىشود كه مذمت پدران خود را نموده و عملا آنها را گمراه معرفى نموده و اثبات كرد كه آنان گمراه بودهاند . فرزند عبد العزيز با اينكه ميدانست شهادت به ضرر اجداد خود دادن بيضرر نيست از اين عمل خوددارى نكرد . ما او را ببزرگى ياد كرده و بزرگش ميدانيم ، زيرا قلبش بيدار شد و قدرت ايمان و جهاد در راه حق و بىاعتنائى بباطل در نهاد او قرار گرفته بود . درود بروان پاك و كالبد نازنينش ، زيرا روش ابن عبد العزيز انقلاب در سياست بنى اميه ، و اصلاح مفاسد آنان بود و اين هدف فضيلتى است كه هموزن او چيزى نيست ، و كرامتى است كه معادل جهاد در ركاب رسول خدا ( ص ) است . يزيد بن عبد الملك عمر بن عبد العزيز در حالى كه خدا از دستش راضى بود ، و خودش نيز از خدا راضى بود از دنيا رفت ، و يزيد بن عبد الملك بجاى او نشست ، و عصر خود را با نامه زير كه بفرمانداران و بخشدارانش نوشت شروع كرد : « عمر بن عبد العزيز گول خورده بود . و شما و اطرافيانتان او را فريب
--> ( 1 ) وليتك لم تشتم عليا و لم تخف * بريا و لم تتبع مقالة مجرم