محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )
134
شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )
ولى قلبها متفرق . » « يا امير المؤمنين ( عمر بن عبد العزيز ) ! چون هواهاى مردم متفرق است و اين مسئله عدهاى را بنزاع ميكشاند ما از حكم صرفنظر كرده و آنانرا پيش شما فرستاديم تا حكم خدا را جارى كنيد . » « مرد قسم مىخورد زنش را رها نكند و پدر قسم مىخورد كه دختر را رها ننمايد شوهر قسم خورده است ، كه بايد اين حكم از طرف كسى جارى گردد كه مخالفت او نشود يا اينكه گردنش زده شود . » « ما داستان را پيش شما آورده و از شما كمك ميطلبيم خداوند بشما توفيق عنايت فرمايد ، و شما را راهنمائى كند . » « عمر بن عبد العزيز بنى هاشم و بنى اميه و قبائل قريش را جمعآورى نمود سپس رو كرد بپدرزن و گفت : چه ميگوئى ؟ پدر صحبتهاى خود را تكرار كرد ( على افضل نيست ) . عمر بن عبد العزيز متوجه شوهر شده گفت : شما چه مى گوئيد ؟ شوهر نيز صحبت خود را تكرار كرد ( على افضل است ) » . « مجلس از گفتار شوهر متزلزل شد و بنى اميه با چشمهاى غضبآلود به او مينگريستند ولى هيچكدام سخن نميگفتند ، و همه متوجه ابن عبد العزيز بودند . فرزند عبد العزيز تا مدتى انگشت خود را روى زمين ميزد و فكر ميكرد سپس متوجه اطرافيان شده ؛ گفت : درباره اين سوگند چه ميگوئيد ؟ همهء اطرافيان ساكت ماندند » . « ابن عبد العزيز گفت تعجب است ، سخن بگوئيد ! » « يكى از بنى اميه گفت : چون اين مسئله ناموسى است ما جرئت سخن گفتن درباره آن نداريم و شما داناتر از ما هستى » . « ابن عبد العزيز گفت : هرچه ميخواهى بگو زيرا حرفى كه باطل را زير پا نگذارد و حق بشود ؛ يا حقى را باطل كند در اين مجلس گفتنش جائز است . آن شخص بنى اميه گفت : من چيزى نميگويم . » « ابن عبد العزيز متوجه يكنفر از اولاد عقيل بن ابى طالب گرديد و گفت : شما چه ميگوئيد ؟ آنمرد عقيلى از فرصت استفاده كرده گفت : اگر حرف من ثابت مىشود و عمل مىشود سخن بگويم ، و اگر ارزشى براى سخن من قائل نيستيد نگفتن آن بهتر است و براى باقى ماندن دوستى مؤثرتر مىباشد » . « ابن عبد العزيز به فرزند عقيل گفت : حرفت مورد قبول و حكم تو اجراء ميگردد . بنى اميه بابن عبد العزيز گفتند : بىانصافى كردى ، زيرا حكومت