محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

118

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

عصر حجاج اگر به كسى ميگفتند كافر هستى بهتر دوست ميداشت تا اينكه بگويند شيعه هستى ! ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج 3 صفحه 15 ميگويد : « امام محمد باقر ( ع ) فرمود شيعيان ما را در هر شهرى بدست ميآوردند ميكشتند و دست و پاها را به گمان شيعه بودن قطع ميكردند ، و كسى كه نامش بدوستى ما آشكار ميشد ، زندان ميشد و يا اينكه مالش غارت شده و يا اينكه خانه او خراب ميگرديد ، اين بلاها روزبروز شدت پيدا ميكرد و تا زمان عبيد اللّه بن زياد كه حسين ( ع ) را كشت . پس از آن حجاج آمد و شيعيان را ميكشت و به گمان و تهمت شيعه بودن زندانى ميكرد آنقدر وضع شيعه خطرناك بود كه اگر به كسى ميگفتند : تو كافر هستى بهتر دوست ميداشت تا بگويند شيعه على ( ع ) هستى . » دو نفر از دوستان على ( ع ) را آورده و بيكى از آنان گفتند كه از على ( ع ) بيزارى بجو آنمرد گفت : على چه كرده كه من از او بيزارى بجويم ؟ ! حجاج گفت : خدا مرا بكشد ، اگر تو را نكشم ، بگو ببينم ميخواهى دستهايت را ببرم يا پاهايت را ؟ آنمرد گفت : آن عذابى كه مايلى در روز قيامت بچشى اكنون براى من اختيار كن ، زيرا خدا روز قيامت به من حق قصاص ميدهد . حجاج از روى مسخره گفت : خداى تو كجاست ؟ آنمرد گفت در كمين ستمگران . حجاج دستور داد دست و پاى او را قطع كنند و بدارش بزنند . سپس متوجه ديگرى گرديده گفت تو چه ميگوئى ؟ پاسخ داد من هم در عقيده و گفتار مانند دوست خودم كه او را بقتل رساندى ميباشم . حجاج دستور داده او را گردن زده و بدارش بزنند . قنبر غلام على ( ع ) حجاج يكروز بمأمورين خود گفت : امروز ميخواهم ، يكى از اصحاب على را بكشم . گفتند : كسى بهتر از قنبر سراغ نداريم . حجاج او را احضار كرد و به او گفت توئى قنبر ؟ گفت : بلى . حجاج گفت از دين على بيزارى بجو ! قنبر : دين بهترى براى من بياور تا دست از دين على بردارم . حجاج : من تو را ميكشم ، هرطور كه مايلى قبول كن . قنبر : امير المؤمنين ( ع ) به من فرمود : كه تو را بدون جرم مانند گوسفندان ذبح ميكنند .