محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )
468
در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )
را فزونى داد ، تا آنجا كه درمانكننده خسته و پرستار سرگردان ، و خانواده از ادامه بيمارىها سست و ناتوان شدند و از پاسخ پرسشكنندگان درماندند و درباره همان خبر حزنآورى كه از او پنهان مىداشتند ، در حضورش به گفتگو پرداختند . يكى مىگفت تا لحظه مرگ بيمار است ، ديگرى در آرزوى شفا يافتن بود و سوّمى خاندانش را به شكيبايى در مرگش دعوت مىكرد و گذشتگان را به ياد مىآورد . در آن حال كه در آستانه مرگ ، و ترك دنيا و جدايى با دوستان بود ، ناگهان اندوهى سخت به او روى آورد ، فهم و دركش را گرفت ، زبانش به خشكى گراييد . چه مطالب مهمّى را مىبايست بگويد كه زبانش از گفتن آنها باز ماند ، و چه سخنان دردناكى را از شخص بزرگى كه احترامش را نگه مىداشت ، يا فرد خردسالى كه به او ترحّم مىكرد ، مىشنيد و خود را به كرى مىزد . همانا مرگ سختىهايى دارد كه هراسانگيز و وصفناشدنى است ، و برتر از آن است كه عقلهاى اهل دنيا آن را درك كند . واژهشناسى يتعلل : بهانهجويى مىكند . يا آنكه خود را به امور باطل و بيهوده مشغول مىكند . در اينجا معناى دوم موردنظر است . يفزع : پناه مىبرد . السلوة : هرچه تو را سرگرم كند و ناراحتىها را از يادت ببرد . ظنا : از روى بخل . غضارة العيش : آسايش و خوشى زندگى . عيش غفول : خوشىهايى كه سبب غفلت و سركشى مىشوند .