محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )

398

در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )

ترجمه اى برادر بنى اسدى ، تو مردى پريشان و مضطربى كه نابجا پرسش مىكنى ، ليكن تو را حق خويشاوندى است و حقّى كه در پرسيدن دارى و بىگمان طالب دانستى . پس بدان كه آن ظلم و خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد ؛ در حالىكه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله استوارتر بود ، جز خودخواهى و انحصارطلبى چيز ديگرى نبود كه گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند . داور خداست و بازگشت همه ما به روز قيامت است . ( در اينجا شعر امرء القيس را خواند كه : ) « واگذار داستان تاراج آن غارتگران را و به ياد آور داستان شگفت دزديدن اسب‌سوارى را . » بيا و داستان پسر ابو سفيان را به ياد آور كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند . سوگند به خدا كه جاى شگفتى نيست . كار از بس عجيب است كه شگفتى را مىزدايد و كجى و انحراف مىافزايد . مردم كوشيدند نور خدا را در داخل چراغ آن خاموش سازند ، جوشش زلال حقيقت را از سرچشمه آن ببندند ، چرا كه ميان من و خود ، آب را وباآلود كردند . اگر محنت آزمايش از ما و اين مردم برداشته شود ، آنان را به راهى مىبرم كه سراسر حق است و اگر به گونه ديگرى انجامد : ( با حسرت خوردن بر آنها جان خويش را مگذار كه خداوند برآنچه مىكنند آگاه است . « 1 » )

--> ( 1 ) . فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ فاطر / 35 : 8 .