محمد جواد مغنية ( مترجم : معمورى )
116
در سايه سار نهج البلاغه ( في ظلال نهج البلاغة ) ( فارسى )
گاه به دنبال آنان پيامبران خود را پىدرپى آورديم . » « 1 » ( و ختم به الوحي ) پيشتر علت اين مساله بيان شد . شاعر و فيلسوف اقبال لاهورى مىگويد : « به هر حال محمد صلّى اللّه عليه و إله خاتم پيامبران است و رسالت او آخرين رسالتها است . چرا كه دين آمد تا داورى عقل را در مشكلات انسانها نشان دهد و آنچه براى محمد صلّى اللّه عليه و إله آمد ، براى بشر كافى است . » « 2 » ( و العادلين به ) يعنى كسانى كه براى خدا برابر و شبيه قرار دادند . ( و إنّما الدّنيا منتهى بصر الأعمى . . . ) نابينايى كه به رستاخيز چنان ايمان آورد كه گويا آن را مىبيند در حقيقت بيناست ؛ هرچند در برابر نور نابيناست . اما كسى كه خدا و روز رستاخيز را انكار كرد ، در اين صورت او نابيناست ؛ هرچند نيروى چشمان او مانند عدسى تلسكوپ باشد . كسى كه همه توجه و دلمشغولىاش دنياست و كارى براى آخرتش انجام ندهد ، كور است ؛ چه در نظر ايمان آورده باشد يا از پايه انكارش كند . ( و البصير ينفذها بصره و يعلم أنّ الدّار وراءها ) « هاء » در « ينفذها » به دنيا برمىگردد و معناى آن اين است كه دانشمند نگاهش را به آن سوى دنيا مىافكند و درك مىكند كه در آن جا هستى ديگرى و آغاز زندگى دوبارهاى پس از اين پيداشدنمان وجود دارد . آنچه مىدانيم و مىشناسيم اين است كه بسيارى از مردم جز به خودشان و دغدغههايشان توجه نمىكنند و رستاخيز را انكار مىكنند و مىگويند : تا دنيا هست همان بهشت ماست ، پس بايد تا بالاترين درجه از آن لذت ببريم .
--> ( 1 ) . ثُمَّ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِرُسُلِنا حديد / 57 : 27 . ( 2 ) . نك : روزنامه « الجمهورية المصرية » ، پژوهشى درباره اقبال ، محمد عودة : 27 / 4 / 1972 م .