الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
802
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
1971 - فى سبيل اللّه از شبلى مروى است : صوفىاى را ديد كه حجامتگرى را مىگفت : در راه خدا سر من بتراش . هنگامىكه سرش بتراشيد ، شبلى چهل دينار زر سرخ وى را داد كه اين دينارها اجرت خدمت خويش بدين درويش بستان . حجامتگر گفت : نخواهم . من براى خدا سر وى را تراشيدهام و از عهدى كه در بين خود و حقتعالى كردهام ، به چهل دانه زر سرخ بازنگردم . شبلى دست خود بر سر زده ، گفت : همهء بندگان خدا از تو بهترند حتّى اين حجامتگر . 1972 - متنفّسين جميع حيوانات به استنشاق هوا از بينى متنفّساند ، الّا انسان كه از بينى و دهان متنفّس مىشود . چه انسان در تكلّم ، محتاج به تقطيع حروف و بينى هم كه مخرج بعضى حروف است ، محتاج به نفوذ هواست . بدينجهت از دهان و بينى متنفّس است . مذكور است كه بيطارى منخرين اسبى را بسته و دهان آن را وا كرده ، درجا جان داده بود . چون انسان از ساير حيوانات نيز در شمّ و بوى ضعيفتر است ، در ادراك رايحه محتاج گرم شدن جسم يا خراشيدن آن يا ريز شدن پارهاى از ذرّات آن است و در فوق بينى ، دو منفذ رقيق و نازك دارد كه هريك از جانبين خداى مردمك و دنبالهء چشم رسيده ، شمّ حادّه و بوى دهن و هن كه چشم از آن متضرّر است و شمّ پياز و مانند آنكه چشم از آن اشكريز است ، به اقسام فضول غليظ از آندو منفذ داخل چشم گرديده و اندفاع را جهد به اشك ريختن مىنمايد ، اگر چنانچه در نوع عزب است ، آندو منفذ را انسداد حاصل شود ، چشم از فضلات به اقسام مرض مبتلا خواهد شد . 1973 - هنگامهء سفر گويند : « ابن معتز » قصد مسافرت كرد پس براى خداحافظى نزد كنيزى كه بسيار او را دوست داشت رفت و كنيز كه اسباب سفر را آماده و مهيا ديد ، گريان شد پس ابن معتز اين بيت را سرود : دمعة كاللوء الرطب * على الخدّ الأسيل هطلت في ساعة البين * على الطرف الكحيل حين همّ القمر * الزاهر عنّا بالأفول إنما يفتضح العاشق * في وقت الرحيل * * *