الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

797

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

فقالت أذود الناس عنه و قلما * يطيب الهوى الا لمنهتك الستر و أيقنتا أنّى سمعت فقالتا * من الطارق المصغي إلينا و ما تدري ؟ فقلت فتى إن شئتما كتم الهوى * و الا فخلاع الأعنّة و العذر على أنه يشكو ظلوما و بخلها * عليه بتسليم البشاشه و البشر فقالت هجينا قلت قد كان بعض ما * ذكرت لعلّ الشرّ يدفع بالشرّ فقالت كأني بالقوافي سوائرا * يردن بنا مصرا و يصدرن عن مصر فقلت أسأت الظنّ بي لست شاعرا * و إن كان أحيانا يجيش به صدري صلي و اسئلي من شئت يخبرك أنني * على كلّ حال نعم مستودع السر و ما أنا ممّن سار بالشعر ذكره * و لكنّ أشعاري يسيّرها ذكري و للشعر أتباع كثير و لم أكن * له تابعا في حال عسر و لا يسر و لكن إحسان الخليفة جعفر * دعاني إلى ما قلت فيه من الشعر فسار مسير الشمس في كل بلدة * و هبّ هبوب الريح في البرّ و البحر و لو جلّ عن شكر الصنيعة منعم * لجلّ أمير المؤمنين عن الشكر و من خال أنّ البحر و القطر أشبها * نداه فقد أثنى على البحر و القطر * * * درخشش ستارگان بين پل « بغداد » و « رصافه » ( جايگاه خليفهء زمان در بغداد ) ، عشق را از آن‌جا كه مىدانم و نمىدانم به سوى من جلب و جذب كردند ( يعنى بدون اختيار مرا به سوى خود جذب نمود ) . همان شور گذشته را به من برگرداندند و من ناگهانى عاشق‌پيشه نشدم بلكه آتش بر آتش قبل افزودند و آتش مرا افروخته‌تر كردند . تسليم شدند و قلب‌هاى خود را نيز تسليم كردند مانند اين‌كه با اطراف تيز نيزه مجروح شدند و ناوك عشق اين‌گونه در قلب آن‌ها به تمامى جاى گرفت . اى دوستان من ! چه شيرين و چه تلخ است عشق ! و من خوب مىدانم كه شيرين و تلخ آن‌چه موقع است . مشغوليت و دل‌افكارى با عشق كفايت مىكند درحالىكه افسوس كه پيرى ندا سر مىدهد و بازمىدارد اگرچه هيچ‌گاه عشق با اندرز و بازداشتن پيرى دست برنمىدارد . به‌خاطر آن احترامى است كه براى هم داريم كه از گله و شكايت باريك‌تر و شفاف‌تر است و بالاتر از هرگونه هذيان و كلام بيهوده‌اى است . و [ اين احترام ] رسواكننده‌تر از چشمان عاشق براى نگهدارى راز است و خصوصا اگر اشكى بر گونه‌هايش بلغزد . و هيچ‌گاه فراموش نمىكنم و گفتارشان را همچنين آن‌هنگام كه به دوست خود مىگفت : چه‌بسيار عشق براى انسان آزاده ديوانگى و جنون مىآورد و او را