الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
866
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
العارفين . » بعد از آن ، دست به هم بر زده و گفت : « مالى و للدنيا و ما للدنيا و لى ، اين القرون الماضية و اهل الدهور السالفة ؟ ! فى التراب يبلون و على مر الدهور يفنون . » پس من او را خواندم و گفتم : ديرگاهى است كه منتظر فراغت تو مىباشم . گفت : چگونه فارغ شود آنكس كه ايّامش گذشته و آثارش باقى باشد . بعد از آن يكدم از من دورى گزيده ، اين مصرع را تكرار مىكرد كه « انت لها و وكعل شدة أتوقع يرددها ثمّ لهى عنى ساعة » . پس ، آيهء وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ « 1 » را خوانده ، باز صيحهء اشدّ از صيحهء اولى زده ، مدهوش افتاد . من نيز به سوى او شتافتم كه به هوش باز آمده ، مىگفت : من كيستم و گناهم چيست ؟ « هب لى اسائتى بفضلك و جللنى بسرك و اعف عنى بكرم وجهك اذا وفقت بين يديك . » چون من وى را در آن حالت ديدم ، پيش رفتم و گفتم : يا سيّدى ! چه شود از سر لطف با من تكلّم كنى ؟ گفت : با كسى متكلّم شو كه كلام آنكس بهرهورت سازد و با كسىكه ذنوب و گناه وى را هلاك كرده باشند ، ترك كلام از همهء اولى است . مدّتى ديرباز است كه من در اين وادى مسكن گرفتهام و من با ابليس و ابليس با من در مجاهده است . ظفر بر من نيافت و مرا از اين حال باز نداشته ، تو به يك دم بر من ظفر يافتى و مرا از حال خود بازداشتى . خداى را از من دور شو كه زباندرازى كردم و دل را به گفت و شنود تو از ذكر حقتعالى غافل ساختم . از شرّ تو به كسىكه به رحمت وى اميدوارم ، پناه مىگيرم . خدايا ! مرا از اين مصاحب نااهل دور كن ، كه از ذكر تو مشغول به وى نشوم . من نيز چون حال بر اين نمط ديدم ، وى را همانجا بگذاشتم و ديگر با وى ملاقات نكردم . 2161 - تجويز ارسطو چون اسكندر ، فارس را مسخّر نمود ، به ارسطو نوشت : به احتياط اينكه مبادا بعد از من به قصد ايذا و اضرار قوم غلبه كنند ، آنان را كه در سمت مشرق بودند ، پراكنده ساختم و خواستم ابناى ملوك را همه به قتل رسانم نه كه سر داشته همه بر وى مجتمع شوند . ارسطو در جواب نوشت : قتل ابناى ملوك ، مقتضى بر اين است كه ملك به سفلهء اراذل منتقل شود و چون اراذل و سفله بر مسند فرماندهى نشينند ، بايد بيشتر از طغيان ايشان بينديشند . رأى اين است كه هريك از ابناى ملوك را ملكى مقرّر دارى كه هريك از ايشان به عداوت يكديگر قيام نموده كه در ممالك ،
--> ( 1 ) . زمر ، آيهء 47 . ( . . . و از خدا برايشان چيزهايى آشكار مىشود كه [ هرگز ] حسابش را نمىكردند . )