الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
96
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
165 - داستان عشق أنا من يسمع منه و يرى * لا تكذب عن غرامى خبرا لي حبيب كملت أوصافه * حق لي في حبه أن اعذرا حين أضحى حسنه مشتهرا * رحت في الوجد به مشتهرا كل شيء من حبيبي حسن * لا أرى مثل حبيبي لا أرى أحور أصبحت فيه حائرا * أسمر أمسيت منه سمرا و ترانى باكيا مكتئبا * و تراه ضاحكا مستبشرا أيها الواشون ما اغفلكم ؟ ! * لو علمتم ما جرى فى ما جرى قد أذعتم عن فوادي سلوه * إنّ هذا لحديث مفترى بين قلبي و سلوى و الهوى * مثل ما بين الثريّا و الثرّى ( بهاء زهير ) * * * من آنم كه از من بسيار شنيده و ديدهاى . آوازهء عشق من را تكذيب نكن ! مرا حبيبى است كه صفات او به حدّ كمال است و مرا حق است تا در هواى عشق او باشم ، آنگاه كه آوازهء جمال او در آفاق بپيچد ، عشق من نيز آوازهء كون و مكان شود . هرچه از او باشد نيكوست و من چون او ، حبيبى نديدهام . پرى پيكرى كه من را متحيّر كرده و سبزهاى كه حديث شب از او مىكنند . چون نيك بنگرى مرا گريان و او را خندان ملاحظه خواهى كرد . اى سخنچينان ! چه چيز شما را غافل كرده است ؛ اگر مىدانستيد چه پيشآمدى در اين ميانه به وقوع پيوسته است ؟ از آرامش قلب من سخن مىرانيد و حقيقتا اين سخنى به افتراست ! چراكه بين قلب من و آرامش فاصلهاى از زمين تا ثرياست . 166 - سيرت و صورت شاعر دربارهء مردى با محاسن رنگكرده كه در چهره ، اثرى چون سجدهكنندگان داشت ، چنين سروده است : قالت و قد ابصرت بلحيته * ضبعا و سجادة بجبهته هذا الذي كنت قبل أعرفه * يكذب في وجهه و لحيته ( ناشناس ) * * *