الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

67

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

در بيابان سرگردانى به تنهايى و متحيّر سياحت مىكنم و من همانم كه با همنشينانم عشرتى داشتم . چه‌بسا عشرت‌هايى كه پس از آن دلتنگى است و چه بسا كلام‌هايى كه در قلب چون نيشى كارگر است . در زندگانيم حقوق و احسان ديگران را فراموش نكردم هيهات كه بدىها را فراموش كنم . چنان‌چه همه مردمان حال چنين‌اند و آن‌هايى كه پس از ايشان خواهند آمد ، نيز چنين خواهند بود . فروغ معرفت و هدايت خاموش شده و لهيب آتش ضلالت و گمراهى برافروخته است . سرير علم چنان بود كه به بانگ بلند با آسمان هفتم سخن مىگفت چنان‌كه به حيرت و خوشنوديشان وامىداشت ؛ چنان متين و بلند كه گويى غروب ندارد و دست نيافتنى است . از برج‌هاى آن برق هدايت چنان مىدرخشيد ، گويا ميان ابرهاست كه برق مىجهد . دامنه كوه‌هاى بلند از آن روشنى مىيافت و عرش‌ها از بلنداى آن فخر مىفروختند و به دنبال آن بودند . اهل علم كنون به سراى محنت سوق داده شده‌اند ، چون اسيرى مقهور كه اختياردار خويش نيست . و اين انتهاى آن اشعارى است در 98 بيت ، كه در غايت نيكويى و نهايت روانى سروده شده ؛ و من آن را انتخاب كرده‌ام . 94 - قسمت گر قسمت ما از تو جفا افتاده است * آن نيز هم از طالع ما افتاده است دارى لب و دندان و دهانِ شيرين * تلخىِ زبانت از كجا افتاده است ؟ « 1 » ( عزيز ) 95 - مسلمان‌نما از بس كه زدم شيشهء تقوى بر سنگ * وز بس كه به معصيت فرو بردم چنگ اهل اسلام از مسلمانىِ من * صد ننگ كشيدند ز كفّار فرنگ ( شيخ بهايى ) 96 - بىنصيبى و ناكامى انا الفقير المعنى ذو رقة و حنين * للناس طرا خدوم اذا هم استخدمونى

--> ( 1 ) . نزهة المجالس ، ص 410 .