الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
656
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
1567 - در محضر جانان هنگامى كه حلّاج را بر كشتن بردند ، دست راست و سپس دست چپ وى را قطع كردند و سپس پاهايش را بريدند . حلّاج ترسيد كه از ريختن خون ، صورتش زرد گردد ، پس دست قطع شدهاش را به نزديك صورتش برد و آن را از خون آن رنگين نمود تا زردىاش را بپوشاند و چنين سرود : لم أسلم النفس للأسقام تبلغها * الا لعلمي بأنّ الوصل يحييها نفس المحب على الآلام صابرة * لعل مسقمها يوما يداويها * * * هيچگاه خود را براى مريضىها و گرفتارىها مهيا نمىنمايم مگر اينكه مىدانم همانا وصل يار آن را زنده خواهد كرد . جان عاشق بر هرگونه دردى ، صبر مىنمايد تا شايد همان كه او را مريض و بيمار كرد ، او را شفا دهد . و هنگامى كه او را بر شاخهء درخت آويزان كردند ، گفت : يا معين الضّنى عليّ * أعنّي على الضّني * * * اى كسى كه سختى را بر من چيره كردى مرا بر سختى چيره گردان . سپس گفت : مالي جفيت و كنت لا اجفى * و دلائل الهجران لا تخفى و أراك تمزجني و تشربني * و لقد عهدتك شاربي صرفا * * * چه شده است كه من جفا كرده و ستم روا داشتم درحالىكه تا حال به كسى جفا نكردهام و اسباب آن كاملا روشن و واضح است ؟ ! مىبينم كه با شراب من آب مخلوط مىنمايى و آن را غير خالص به من مىدهى و من عهد و پيمان كرده بودم هيچگاه غير از شراب خالص چيزى ننوشم ( كنايه از اينكه سختىها را كم كم به من خورانيدى درحالىكه من همواره خواستار همگى آنها بدون تدريج و تأخير بودهام ) . و هنگامى كه به حال احتضار رسيد ، گفت : لبّيك يا عالما سرّي و نجوائي * لبّيك لبّيك يا قصدي و معنائي أدعوك بل أنت تدعوني إليك فهل * ناجيت إياك أو ناجيت إيائي ؟ حبى لمولاي أضناني و أسقمني * فكيف أشكوا إلى مولاي مولائي يا ويح روحي من روحي و يا أسفي * علىّ منّى فأنّي أصل بلوائي