الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

647

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

خواست مردانه به مهمانيشان * شترى برد به قربانيشان روز ديگر ، ره پيشينه سپرد * بهر ايشان شتر ديگر برد عذر گفتند كه : باقى است هنوز * چيزى از دادهء دوشين ، امروز گفت : حاشا ! كه ز پس‌ماندهء دوش * ديگ جود آورم امروز به جوش ! روز ديگر ، به كرم‌دارى پشت * كرد محكم ، شترى ديگر كشت بعد از آن ، بر شترى راكب شد * بهر كارى ز ميان غايب شد قوم چون خوانِ نوالش خوردند * عزم رحلت ز ديارش كردند دست احسان و كرم بگشادند * بدرهء زر به عيالش دادند دور ناگشته هنوز از ديده * ميهمانانِ كرم ورزيده آمد آن طرفه عرابى از راه * ديد آن بدره در آن منزلگاه گفت : اين چيست ؟ زبان بگشودند * صورت حال بر او بنمودند خواست نيزه به كف و بدره به دوش * از پى قوم برآورد خروش كاى سفيهانِ خطا انديشه ! * وى لئيمان خساست‌پيشه ! بود مهمانيم از محض كرم * نه چو بيع از پى دينار و درم دادهء خويش ز من بستانيد ! * پس ، رَواحِل به ره خود رانيد ور نه ، تا جان بود اندر تنتان * در تن از نيزه كنم روزنتان دادهء خويش گرفتند و گذشت * و آن عرابى ز قفاشان برگشت ( جامى ) « 1 » 1544 - همنشين با ملك تو ، چه دانى قدر آب ديدگان ؟ * عاشق نانى تو ، چون ناديدگان گر تو اين انبان ز نان خالى كنى * پر ز گوهرهاى اجلالى كنى طفل جان ، از شير شيطان باز كن ! * بعد از آنش با مَلَك انباز كن ! تا تو تاريك و ملول و تيره‌اى * دان ! كه با ديو لعين ، همشيره‌اى ( مثنوى مولوى - دفتر اول )

--> ( 1 ) . سبحة الابرار - جامى - هفت اورنگ - ص 539 ( م ) .