الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

567

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

كان الصبح يطردها فتجري * مدامعها بأربعة سجام اراقب وقتها من غير شوق * مراقبة المشوق المستهام و يصدق وعدها و الصدق شر * إذا القاك في الكرب العظام * * * و خوابيدن مرا خسته و ملول كرده بود و هر سال آرزوى ديدنش را در قلب خود جاى مىدادم . قلب من بيمار است و عيادت‌كننده‌هايم بسيار اندك‌اند ، حسودانم بسيارند و مقصود من بسيار سخت و دور است . جسمم بيمار است و بلند شدنم غير ممكن ، بدون شراب در مستى شديدى به سر مىبرم . و فقط يك زن عيادت‌كننده دارم كه گويى خجالتى است و فقط در تاريكى شب‌ها به عيادت و زيارت من مىآيد . تمام امعاء و احشاى درونم را در اختيارش گذاشتم پس همه آن‌ها را رها كرد و در استخوان‌هايم شب‌ها را به صبح مىرساند . به گونه‌اى در من مىآويزد كه پوست من از هر دوتايمان تنگ مىشود پس به هرگونه است آن را باز مىكند و وسيع مىنمايد . و هرگاه از من جدا مىشود مرا شستشو مىدهد و غسل مىدهد گويى كه با هم كار حرامى را انجام داده‌ايم . مثل اين‌كه صبح او را مىراند پس اشك‌هايش از چهار طرف جارى مىشود . مواظب آمدن او هستم بدون اين‌كه به او شوقى داشته باشم مثل كسى كه بسيار مشتاق است و سر از پاى نمىشناسد . قول او كاملا راست است و راستگويى چقدر بد است وقتى كه انسان را به گرفتارى بزرگ بياندازد . 1374 - درجات عشق صاحب « ريحان و ريعان » گفته : عشق اولش هوى است . پس علاقه ، پس خويشتن‌دارى ، آنگاه وجد ، پس عشق و عشق آن است كه مزيدى بر مقدار « حبّ » داشته باشد . پس شعف كه احتراق قلب است از حبّ و لذّتى كه از آن مشاهده نمايد - و هم‌چنين « لوعه » و « لاعج » و « غرام » - نيز دال بر آن است . پس « جوّى » كه هواى باطن باشد و « تيتيم » و « سبل » و « هيّام » كه نوعى از جنون است و در نزد اطبّا ، عشق از جملهء ماليخولياست . 1375 - معشرى من معشر و يجل قدر علائه * عن ان يقال لمثله من معشر بيض الوجوه كان زرق رماحهم * سرّ يحلّ سواد قلب العسكر ( ابن ساعاتى )