الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

528

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

و لكنني مستنصر بذبابه * و مرتكب فى كل حال به الغشما و جاعله ( جاعله خ ل ) يوم اللقاء تحيّتى * و الا فلست السيد البطل القرما و أني من قوم كأن نفوسهم * بها انف أن تسكن اللحم و العظما كذا أنا يا دنيا إذا شئت فاذهبي * و يا نفس زيدي في كرائمها قدما فلا عبرت بي ساعة لا تعزني * و لا صحبتنى مهجة تقبل الظلما * * * و وقايع روزگار را نه قابل ستايش مىبينم نه قابل نكوهش كه جنگ آن از نادانى نيست و صلح هم از علم و حكمت نمىباشد . هركسى به اصل و ريشه خود برگشت مىنمايد و آن‌چه را كاشته است درو مىنمايد . به آن جامى كه از او نوشيد ( مراد در اين‌جا مادربزرگ است ) و به محل آرامش و قبرش اشتياق دارم . در زمان زندگى از ترس برايش مىگريستم و هردو ما غم هجران را از قديم چشيده بوديم . اگر تمامى عاشقان را هجران از بين مىبرد همچنان شهر باقى مىماند و جايى براى هجران مىيافتم . هيچ‌گاه سود او باعث ضرر ديگران نشد با اين‌كه ديگران را سير و سيراب مىنمود ، خود گرسنه و تشنه مىماند . شب‌هاى تيره و تار را شناختم قبل از اين‌كه بر سر ما اين بلا را بياورد پس وقتى به مصيبت هجرانش گرفتار آمدم به علم اضافه نشد . آن هنگام كه نامه و نوشته من بدست او رسيد ، بعد از سال‌هاى طولانى هجران و يا نااميدى از بازگشت ، از فرط خوشحالى ديدن من جان داد و من هم از غصه و ناراحتى او جان دادم . بر قلب من خوشحالى حرام شد پس به درستى كه آن‌چه او را از پاى درآورد ( كه همان خوشحالى و سرور باشد ) سمّ قاتل به حساب مىآمدم . از خط و نوشته من تعجب كرده بود مثل اين‌كه روى سطور كاغذ كلاغ‌هاى سياه مىديد ( نشانه‌هاى مرگ را در آن نوشته ديده بود ) . و نامه مرا آن‌قدر بوسه باران كرد تا جوهر آن سرمه چشمانش شد و دندان‌هايش را نيز سياه كرد ( كنايه از اين‌كه او را به كشتن داد ) . اشك‌هايش سرازير شد و پلك‌هايش را خشك نمود و قلب و دلش از عشق و محبت به من بعد از خونين نمودن چشم‌هايش ، مفارقت كرد . و به غير از مرگ چيزى به او تسلّى خاطر نداد و مرضى مانند اين برايش بهتر از هر كمبود و نقصانى بود . براى اقبال و خوشبختى خواستم ولى او از دستم رفت و اقبال از من هم رويگردان شد و همانا به من راضى شد اگر براى او قسمتى بهتر مىخواستم . پس همواره از ابرها براى قبر او طلب باران كردم درحالىكه قبلا همواره جنگ و ستيز طلب مىكردم . و قبل از اين مردن را بسيار سخت و بزرگ مىدانستم در حالى كه الان آن را بسيار خوار و كوچك مىشمارم . از دشمنان انتقام تو را گرفتم