الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
495
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
إنّ المحب مضرجا بدموعه * مثل القتيل مضرجا بدمائه و العشق كالمعشوق يعذب قربه * للمبتلى و ينال من حوبائه لو قلت للدنف الحزين فديته * مما به لأغرته بفدائه وقي الأمير هوى العيون فإنّه * ما لا يزول ببأسه و سخائه يستأصل البطل الكمي بنظرة * و يحول بين فؤاده و عزائه إني دعوتك للنوائب دعوة * لم يدع سامعها إلى أكفائه فأتيت من فوق الزمان و تحته * متصلصلا و أمامه و ورائه طبع الحديد فكان من أجناسه * و على المطبوع من آبائه من للسيوف بأن تكون سميها * في أصله و فرنده و وفائه ( سيف الدّوله ) * * * اى ملامتگر ! هر قلبى به مريضى خود آگاهتر است و از تو بر آن زيبايى و چشمها سزاوارتر . پس قسم به آنكه به او عشق مىورزم در عشق از فرمان تو سرپيچى مىنمايم و قسم به او و زيبايى و جلوههاى زيباى او . آيا او را دوست بدارم و سرزنش را در عشق او دوست بدارم [ امكان ندارد ] زيرا ملامت و سرزنش از دشمنان اوست . سخنچينان از گفتار ملامتگران و نكوهشكنندگان به در تعجّب هستند و از اين گفتارشان كه ما نمىبينيم كه تو از پنهان داشتن او ضعيف و ناتوان شده باشى . يار و دلدار كسى نيست مگر آنكه با قلب دوستش مىدارم و با چشمى مىبينم كه به غير او كسى را نمىبيند . [ اتحاد عاشق و معشوق را مىسازند ] آنكه در مداوا و معالجه نيمه جان باقيمانده كمك نمايد ، شايسته هرگونه ترحمى از جانب خداوند مىباشد . [ يعنى اينچنين دوستى نادان است كه مىخواهد مرا يارى دهد تا معالجه شوم . ] دست نگهدار و آرام باش ! كه سرزنش از امراض اوست و مهربان باش ! پس گوش من هم از اعضاى او مىباشد [ و هرچه تو در حق او مىگويى من نمىشنوم بلكه او مىشنود ] . و ملامت و سرزنش را رها كن ! مانند لذتى كه در ابتداى خواب عارض مىشود زيرا با شببيدارى و گريه او رانده شده و بعيد است [ يعنى هيچگاه او لذّت خواب را نمىچشد و همواره چشمانش بيدار يا گريان است ] . هيچگاه عاشق را در عشق و شورش ملامت نكن تا آنكه دوستى تو آنگونه باشد كه درون او مانند درون تو باشد و با هم متحد باشيد و يكرنگ . به درستى كه عاشق با اشكهايش خونآلود است مانند كشتهاى كه در خون خود مىغلتد . و عشق مانند معشوق همجواريش براى گرفتار اين عشق شيرين است ولى از مشكلات و