الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
432
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
روح من از آن مىنوشد تشنهتر مىشود . پس عجب است از اين تشنگى هرچه سيراب مىشود از آب گواراى شيرين بيشتر شعلهور مىشود . اى دوستان من ! آيا همانطور كه درود و تحيّت او با لطافت و ناز مىآيد سلام و درود من هم به او همانگونه مىرسد ؟ در شب بسيار ظلمانى و تاريك با هم گرد آمديم پس لحظهاى نگذشت كه تمام تاريكى ( با نور صورت او ) از بين رفت . اگر بخت من در خيمهگاه او بود پس دورى و نزديكيش براى من فرقى نمىكند . آيا نفع دارد در همه مكانها باشم درحالىكه مرام و نزديكى او بسيار مشكل است ؟ مىبينم كه جان من عشق را برمىگزيند و همو باعث مرگش مىشود و زندگى بدون عشق چه معنايى دارد ؟ اى محبوبه من ! بر قلب دلداده بيچاره ترحّم نما ! كه تنها دورى تو عذاب اوست . خداوند تو را خير و نيكى دهد ؛ در جمال و زيبايى خود بخشش كن زيرا همانا زيبايى ابر بهارى است كه دوامى ندارد . 1105 - توانگرى و وجدت القناعة أصل الغنى * و صرت باذيالها متمسك فلا ذا يراني على بابه * و لا ذا يراني به منهمك و عشت غنيا بلا درهم * امر على الناس شبه الملك ( نووى ) * * * قناعت را ريشه توانگرى يافتم و ازاينرو به او دست يازيدم و از او يارى خواستم . پس هيچ كس مرا بر در خود نمىبيند و نه كسى مرا ذليل و محتاج به عظمت خود ؛ بدينگونه بىهيچ پولى ، توانگرانه همى زيستم و بين مردم همانند پادشاه رفتوآمد مىكنم . 1106 - دوبينى « ابن وردى » ، دربارهء دو نفر لوچ ، كه يكى در كنار ديگرى نشسته ، چنين سروده است : اعور باليمني إلى جنبه * أعور باليسري قد انضما فقلت يا قوم انظروا و اعجبوا * من أعورين اكتنفا اعمى * * * يك چشمى كه در سمت راست نشسته و در كنار او يك چشم ديگرى است ؛ پس گفتم : اى مردم ! بنگريد به دو يك چشم كه يك كور را در ميان گرفتند .