الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
418
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
و الروض مونوق و ليس يرائق * حتى تصادفه العيون منورا ( ابن خفاجه ) * * * سفيدى موهاى پيريش در بناگوشهايش خنديدند و نمايان شدند و جوانىها و سرمستىها ديگر از بين رفت پس همانا صبح ، زيباتر از تاريكى است و نورش پراكندهتر و خوشايندتر است و بستان و باغ به تنهايى زيبا نمىشود تا اينكه چشمها او را روشن ببيند . 1074 - وقار پيرى و لقد نزعت عن الغواية لابسا ثوب الوقار * لما تبلج فجر فودى و انجلى ليل العذار علما بان الشيب يظهر ما استر من عواري * و كذا المريب يسير ليلته و يكمن بالنهار ( سيط تعاويذى ) * * * ديگر از سرمستىهاى جوانى ، پيراهن سنگينى و وقار به تن مىكنم . آن هنگام صبح زيبايى طلوع كرد و شب تيره و تار به پايان آمد ؛ با اينكه مىدانم پيرى ، هر آنچه پنهان داشتم ، ظاهر و نمايان مىكند و مسافر ترسيده هميشه شبها حركت مىنمايد و روزها پنهان مىشود . 1075 پيرى يا شيبة طلعت في الرأس رايقة * كإنّما نبتت في ناظر البصر لئن حجبتك بالمقراض عن بصري * فما حجبتك عن همي و عن فكري ( قاضى سوار ) * * * اى موهاى پيرى ! آشكارا و تابنده ظاهر شديد ، گو اينكه در چشمها نور درخشيدن گرفت ؛ اگر شما را كوتاه مىنمايم از ديدهگان خود ، همواره شما را در فكر و ياد خود به همراه دارم . 1076 - برق يمانى لمع البرق اليماني * فشجاني ما شجاني