الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

414

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

جرعه‌اى از جام عشق خود ، به خاك افكنده‌اى * ذو فنونِ عقل را مجنون و شيدا كرده‌اى گرچه معشوقى ، لباس عاشقى پوشيده‌اى * آن‌گه از خود جلوه‌اى بر خود تمنّا كرده‌اى بر رخ از مشك سيه ، مشكين سَلاسِل بسته‌اى * عالمى را بستهء زنجير سودا كرده‌اى موكب حسنت نگنجد در زمين و آسمان * در درون سينه حيرانم كه چون جا كرده‌اى ؟ مىكنى جامى كم اندر عشق اسم و رسم خويش * آفرين بادا بر اين رسمى كه پيدا كرده‌اى ! ( جامى ) 1064 - غايت امور لا العطايا و لا الرزايا بواق * كل شيىء إلى بلى و دثور فاله عن حالتي سرور و حزن * فالي غاية مجاري الامور و إذا ما أنقضت صروف الليالي * فسواء كلا الاسا و السرور ( ابن خفاجه ) * * * هيچ هديه و مصيبت ( خوشى و بدى ) باقى نمىماند و همه‌چيز به سوى نابودى و كهنه شدن پيش مىرود . پس خوشحالى و ناراحتى از من دور مىشود و كارها همواره غايتى دارد و آن هنگام كه شب‌هاى تار من به پايان مىرسد ، پس چه فرق مىكند شادمانى و غم و غصّه . 1065 - شكوه از تأخير در ديدار « ابن التعاويذى » ، به يكى از ياران خويش به نام « ابن دوامى » كه در ديدار وى تأخير كرده بود ، چنين نوشت و فرستاد : يابن الدوامي الذي * هو بالمكارم ذو لهج يا من به تحيى الخوا * طر و النواظر و المهج قل لي ودع عنك المعا * ذير الركيكة و الحجج لم لا تعود أخاضنى * يرجو برويتك الفرج صبا إليك إذا ذكرت * له تهلل و ابتهج لو قيل أنك معرض * في النوم عنه لا نزعج و بعد اياما تمر * و لا يزال بها حجج