الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
413
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
بخضوعي و الوصل منك عزيز * و انكساري و الطرف منك صحيح رق لي من لواعج و غرام * أنا منها ميت و أنت المسيح يا غزالا له الحشاشة مرعي * لا خراما بالرقمتين وشيح أنت قصدي من الغوير و نجد * حين اغدوا مسائلا و اروح قد كتمت الهوي بجهدي و ان * دام على الغرام سوف ابوح ( الحاجزى ) * * * بدن من ضعيف شده است و دل من مجروح و اشكهايم بر گونههايم مىريزد و دلدارم جنايت پيشه و جانى است . ولى هرچه از زيباروى برآيد زيباست . اى دلدار بىهمتا ! دل من از اميد تو آكنده است و خستگى را خسته كردهام يا در وصل من كوش تا زنده شوم يا در هجران ، كه از فراق بميرم تا راحت شوم . در دل من به مثابه قلبى و در روح من مانند روح . همواره شرمنده هستم و سر به پايين دارم از شكستگى درحالىكه چشم تو سالم است . بر من ترحم كن بعد از اين همه سوختن و تاوانى كه در هجران تو دادم چراكه من مردهام و تو مسيحاى منى . اى آهويى كه نيمهجان باقيماندهء من غذاى توست و نه گياهان دشت و دمن . فقط تو در خيال من هستى از نجد و غوير . آن هنگام كه در رفت و آمد هستم ، تا حال مهر تو را پنهان داشتم و اگر ادامه دهى بر هجران ، آن را آشكار خواهم نمود . 1062 - ياد ايّام وصل رأيت قمر السماء فذكرتني * ليالي وصلنا بالرقمتين كلانا ناظر قمرا و لكن * رأيت بعينها و رأت بعيني ( الحاجزى ) * * * ماه آسمان را ديدم ، ايّام وصل را در رقمتين به يادم آورد . هر دو ماه را نظاره مىكرديم ، و ليكن من به چشم او به ماه مىنگريستم و او به چشم من . 1063 - رسم عشق حسن خويش از روى خوبان آشكارا كردهاى * پس به چشم عاشقان خود را تماشا كردهاى ز آب و گل ، عكس جمال خويشتن بنمودهاى * شمعِ گل رخسار و ماهِ سرو بالا كردهاى