الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
412
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
از اشكهاى من سبزهزارى روييد . مرا چه كارى از دست برمىآيد ، در عشق آن بچه آهوايى كه در آرزوى ديدن او هستم و همواره از من مىگريزد . آهوانى كه از آن چمنزار قديمى بودند و لكن براى مرگ من آماده شده بودند . در دل خود از تو اندوههايى را نگه داشتم كه اگر به كوه بلند آنها را نشان مىدادند از بين مىرفت و به سنگريزه بدل مىشد . چقدر زيباست آن گيسوانى كه در تاريكى به عقربى مىماند كه روى گونههايش خم شده است . 1060 - خواب ناز بت ناعم البال يعيش خلي * الوجد و الأحزان و الهم لي حساد لذاتك تبلي بما * بت من الشوق به مبتلي يا راقد الطرف هناك الكرى * عيني عن الرقدة في معزل كم قلت حوفا من دواعي الهوى * اياك و الهجر فلم تقبل اذكر عهودا كنت عاهدتنى * إذ نحن بالشرقي من أربل ( الحاجزى ) * * * اى دوست ! آسوده بخواب و همهء غصّهها و ناراحتىها و اشتياقها را براى من بگذار . حسودان راحتى و آسايش تو از بين مىروند ، به خاطر اينكه من در شوق تو شب را به سحر مىرسانم . اى خوابيده در ناز ! اينجاست شهر محبوب . ديگر چشمان را خواب فرا نمىگيرد . چقدر من به تو گفتم كه از هجران يار بترس و لكن قبول نكردى . آن قرارها كه با هم بستيم به ياد بياور زمانى كه در كنار دامنهء كوه « اربل » « 1 » بوديم . 1061 - تاوان هجران جسدنا حل و قلب جريح * و دموع على الخدود يسيح و حبيب مر التجنى و لكن * كل ما يفعل المليح مليح يا خلى الفؤاد قد ملاء الوجد * فؤادي و برح التبريح جد بوصل أحيى به أو بهجر * فيه موتى لعلنى استريح أنت للقلب في المكانة قلب * و لروحي على الحقيقة روح
--> ( 1 ) . نام شهرى است .