الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
35
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
سائلى گفت : اى بزرگ راز جوى * اين چه جاى توست آخر باز گوى ؟ گفت : اين قومند چون تردامنان * در ره دنيا نه مردان ، نه زنان من چو ايشانم ، ولى در راه دين * نه زنم نه مرد در دين ، آه از اين گم شدم در ناجوانمردى خويش * شرم مىدارم من از مردىِّ خويش هركه جان خويش را آگاه كرد * ريش خود دستار خوان راه كرد هم چو مردان ذِلّ خود كرد اختيار * كرد بر افتادگان عزّت نثار گر تو بيش آيى ز مورى در نظر * خويشتن را از بتى باشى بتر مدح و ذمّت گر تفاوت مىكند * بتگرى باشى كه او بت مىكند گر تو حق را بندهاى ، بتگر مباش * ور تو مرد ايزدى ، آذر مباش نيست ممكن در ميان خاص و عام * از مقام بندگى برتر مقام بندگى كن بيش از اين دعوى مجوى * مرد حق شو ، عزّت از عُزّى مجوى چون تو را صد بت بود در زير دلق * چون نمايى خويش را صوفى به خلق ؟ اى مخنّث ! جامهء مردان مدار ! * خويش را زين بيش سرگردان مدار ! ( شيخ عطار نيشابورى ، منطق الطير ، مقاله بيستم ) 21 - ترك دنيا « ابو ربيع زاهد » به « داوود طايى » از بزرگان مشايخ كبار گفت : مرا پندى ده . گفت : دنيا را سراسر روزه بدار و در آخرت افطار كن ! از مردمان بگريز چنانكه از شير مىگريزى ! 22 - روزگار خاموشى صاحبدلى مىگفت : اى ياران باصفا ! اين روزگار ، زمان سكوت و هنگامهء گوشهگيرى و ياد ذكر خداوند جاودان است . 23 - منّت سلام « فضيل » « 1 » گفت : آنكه به من برسد و به من سلام نكند ، بر من منّتى دارد .
--> ( 1 ) . ابو على فضيل بن عياض بن مسعود اليربوعى خراسانى ، متوفى در سنه 187 .