الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
343
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
كرده ، گفت : ظلمتكدهء دل را به فروغ وعظ و نصايح روشنى بخش ! عمرو نيز زبان گهربار گشود و گفت : اينكه الآن با توست ، اگر با غير تو وفا مىكرد ، به تو نمىرسيد . پس حذر كن از شب و روزى كه بعد از آن شب ديگر نباشد . اين را بگفت و برخاست . منصور گفت : ده هزار درهم از بهر سامان ما يحتاج شما مقرّر داشتهام . آن را فراگير كه بهر وجود بينوايان ، به مثابه گوگرد احمر است . عمرو از آن ابا و هرچند منصور مبالغه نمود ، مفيد نيفتاده ، سر از قبول آن پيچيده ، كيسهء طمع را به رشتهء قناعت سربسته داشت . بالاخره « مهدى عبّاسى » كه از جمله حاضرين بود ، عمرو را گفت : با وجود اين همه احلاف و يمين صاحب جود ، ابا نمودن از عطيّه ، خالى از خفت رأى نيست . عمرو از منصور پرسيد : اين جوان كيست ؟ گفت : اين مهدى است ، پسر من و وليعهدم . عمرو گفت : او را ملبس به لباس ابرار و موسوم به اسمى نمودهاى كه مستحقّ آن نمىباشد . پس عمرو به جانب مهدى نظر كرده ، گفت : اى برادرزاده ! اگر پدرت ، سوگند خورد به از آن است كه عمويت سوگند ياد كند ؛ چه پدرت را امكان دادن كفّاره هست و عمويت را نيست . منصور به وى گفت : حاجتى به ما ندارى ؟ گفت : حاجتم به شما همين است كه تا مرا نطلبيد ، خود نيايم . منصور گفت : بلكه هرگز نيايى . گفت : مرا هم مطلب و مقصود اين است . اين مدّت باقىماندهء عمر ، شما را ملاقات نكنم . اين را گفت و برخاست و منصور در حقّ وى ، بدين رجز مترنّم گرديد : « 1 » كلكم يمشي رويد * كلكم طالب صيد غير عمرو بن عبيد * * * همهء شما كه آرامآرام حركت مىكنيد ، طالب شكارى هستيد به جز « عمرو بن عبيد » . و عمرو در سال صد و چهل و چهار هجرى ، درحالىكه از مكّه باز مىگشت ، در جايى به نام « مرّان » درگذشت و منصور در سوگ وى چنين سرود : صلى الإله عليك من متوسد * قبرا مررت به على مران قبرا تضمن مؤمنا متحققا * صدق إلاله و دان بالفرقان لو انّ هذا الدهر أبقى صالحا * أبقى لنا عمروا أبا عثمان * * * صلوات خدا بر تو ! كه آرميدهاى در قبرى كه در « مرّان » است ؛ قبرى كه در
--> ( 1 ) . ر . ك : امالى سيّد مرتضى ، ج 1 ، ص 122 .