الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
318
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
779 - عاشق بىنصيب يار به كام ما نشد ، زين چه گنه رقيب را ؟ * نيست نصيب ، كام دل ، عاشق بىنصيب را عمر اگر امان دهد ، وقت خزان در اين چمن * نيم شبى قضا كنم نالهء عندليب را غمزهء او به هر دلى ، دردى و دارويى دهد * دست و دلى نمانده در كشور ما طبيب را وصل تو گر ز آسمان نامزد كسى شود * تيزى تيغ غيرتم باز بُرد نصيب را ( مسيحى ) 780 - خسّت به هيچ چيز خدايا ! مرا مكن قادر * مباد خِسّت پنهان من شود ظاهر ( حيرتى ) 781 - بوى جنّت اين طبيبان بدن ، دانشورند * بر سقام تو ، ز تو واقفترند هم ز نبضت ، هم ز جسمت ، هم ز رنگ * صد مرض بينند در تو بىدرنگ پس طبيبان الهى در جهان * چون ندانند از تو بىگفتِ زبان آن طبيبان بدن ، بيرونىاند * كه بدان اشيا ، به علّت ره برند وين طبيبان چونكه نامت بشنوند * تا به قعر تار و پودت درروند ( مثنوى معنوى - دفتر چهارم ) 782 - ريح جنّت در وضو هر عضو را وِردى جدا * آمدت اندر خبر بهر دعا چونكه استنشاق بينى مىكنى * بوى جنّت خواهى از ربّ غنى تا تو را آن بو كشد سوى جنان * بوى گل باشد دليل گلِستان چونكه استنجا كنى ، ورد سخن * اين بود : يا رب ! ازينم پاك كن ! دست من اينجا رسيد ، اين را بشست * دستم اندر شستن جان است سست از حوادث ، تو بشو آن مست را * كز حدث من خود بشستم دست را آن يكى در وقت استنجا بگفت * كه : مرا با بوى جنّت ساز جفت !