الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
31
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
10 - ياد مرگ نقل است ، در اقصى بلاد هندوستان ، چنانچه عادات ايشان بوده ، در هر صد سال ، عيد كبيرى مرتّب داشته و تمامى اهل بلد ، از بزرگ و كوچك ، ثروتمند و فقير ، مرد و زن ، به صحراى وسيعى كه خارج بلد بود و سنگ بزرگى در آن نصب كرده بودند ، رفته ، منادى ندا مىكرد كه هركس در عيد گذشته در اين عيدگاه نيامده است ، بر بالاى اين سنگ صعود نكند . چه بسا ، در آن هنگام ، پيرمردى منحنى و سالخورده و نابينا و پيرزنى زشت و عجوز كه از فرط كهولت مىلرزيد ، بر بالاى آن سنگ مىرفتند و يا يكى از آنها و چه بسا هيچ كس بر بالاى آن سنگ نمىآمد چرا كه آن قرن ، تمام ابناى خويش را فنا ساخته بود . پس ، كسى كه بر بالاى آن سنگ مىرفت ، با صداى بلند ندا مىداد : من در عيد گذشته كودكى بودم و پادشاه در آن روزگار ، فلان كس بود و وزير فلان كس و قاضى فلان كس . سپس از مردمان گذشتهء آن قرن ، يادى به ميان مىآورد و مىگفت كه چگونه آسياى مرگ ، خردشان كرد و بلايا آنان را به كام خود كشيد و در زير طبقات خاك خفتهاند . آنگاه خطيب آن جماعت برمىخاست ، بر منبر رفته و به موعظهء جماعت مىپرداخت و بر ايشان ، ياد مرگ و فريب دنيا و بازى آن با اهلش را باز مىگفت . در آن روز ، گريه و نوحه و ياد مرگ دست تأسّف بر سر زدن از گناهان و غفلت از گذر عمر ، بسيار مىشد . سپس همگى ، ترك گناه كرده ، از نافرمانىهاى گذشته توبه مىنمودند و با پرداخت احسان و صدقه ، از تبعات گناه خارج مىشدند . همچنين ، از جمله عادات اهل هند ، اين بود كه هر وقت ملوك ايشان را ، به مقراض اجل ، رشتهء حيات منقطع مىشد ، او را كفن كرده و موى سرش را از كفن آويزان مىنمودند ، به تابوتى مىگذاشتند و به كوچه و محلّات مىگرداندند . پيرزنى ، جارويى را به دست گرفته و به دنبال تابوت راه مىافتاد و خس و خاشاكى كه به موى او ، از زمين مىچسبيد ، پاك كرده و مىگفت : « هان ، اى غافلان ! دامن جدّ و سعى را بر كمر استوار كنيد و آمادهء وداع دنياى دون باشيد ! اين پادشاه شماست كه ديروز در لباس فاخر ، بر تخت مجلّل نشست و امروز ، دنياى دنى ، تختش را به تختهء تابوت و لباسش را به جامهء كفن ، مبدّل ساخت » . اينگونه كوچه به كوچه و محلّه به محلّه مىگردانيدند تا وى را به خاك بسپارند .