الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
298
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
زايل نكند ز تو مغبونى * نه شكل عروس و نه مأمونى « 1 » در قبر ، به وقت سؤال و جواب * نفعى ندهد به تو اسطرلاب « 2 » زان ره نبرى به در مقصود * فلسش قلب است و فرس نابود از « علم رسوم » چه مىجويى ؟ * وندر طلبش تا كى پويى ؟ علمى بطلب ! كه تو را فانى * سازد ز علايق جسمانى علمى بطلب ! كه به دل نور است * سينه ز تجلّى آن ، طور است علمى كه از آن ، چو شوى محفوظ * گردد دل تو « لوح المحفوظ » علمى بطلب ! كه كتابى نيست * يعنى : ذوقى است ، خطابى نيست علمى كه نسازدت از دونى * محتاج به آلت قانونى علمى بطلب ! كه نمايد راه * وز سرّ ازل كُندَتَ آگاه علمى بطلب ! كه جدالى نيست * حالى است تمام و مقالى نيست علمى كه مجادله را سبب است * نورش ز چراغ ابو لهب است علمى بطلب ! كه گزافى نيست * اجماعى است و خلافى نيست علمى كه دهد به تو جان نو * علم عشق است ، ز من بشنو ! عشق است كليد خزاين جود * سارى در همه ذرّات وجود غافل تو نشسته به محنت و رنج * وندر بغل تو كليد گنج جز حلقهء عشق مكن در گوش ! * از عشق بگو ! در عشق بكوش ! « علم رسمى » همه خذلان است * در عشق آويز كه علم آن است آن علم ز تفرقه برهاند * آن علم تو را ز تو بستاند آن علم تو را ببرد به رهى * كز شرك خفىّ و جلى برهى آن علم ز چون و چرا خالى است * سرچشمهء آن علىِ عالى است ساقى ! قدحى ز شراب الست * كه نه خستش پا نه فشردش دست در ده به بهايىِ دلخسته ! * آن ، دل به قيود جهان بسته تا كُندهء حرص ز پا شكند * وين تخته كلاه ، ز سر فكند
--> ( 1 ) . قضيهء عروس ، قضيهء اقليدس است كه در هندسه معروف است و منظور از « مأمونى » مثلث متساوى السّاقين است . ( 2 ) . اسطرلاب : آلتى است براى تعيين ارتفاع كواكب و تشخيص زمان و ميل آفتاب و مقادير ظل و . . . .