الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
274
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
647 - در سفر قم از آنچه بر من ( شيخ بهايى ) در خلوت حرم مبارك بلندپايهء فاطمى قم بر خاطر گذشت و من در آنجا ، روزهاى بسيار ، صبح و شام به نكوهش نفس سركش مشغول بودم ؛ در خلوت اگر با خودم اندر گفتار * عيبم به جنون مكن كه دارم من زار صدگونه حكايت طربناك اينجا * با هر ذرّه ز خاك كوى دلدار 648 - خيال زودگذر و قالوا أفق من لذة اللهو و الصبى * فقد لاح شيب في القذال ( الغدار خ ل ) عجيب فقلت أخلائي ذروني و لذتي * فان الكرى عند الصباح تطيب ( عضد الدوله ) * * * من را گفتند : از لهويات دست بردار ، چه سپيدى موى ، عجيب بر صورتت نقش بسته است ، گفتم : من را و لذّات مرا واگذاريد ، نمىبينيد كه خواب صبح دم چه نيكوست ؟ 649 - در نظاره و مصاحبت اغيار إذا رمت من ليلى عن البعد نظرة * لا طفي جوى بين الحشا و الأضالع تقول رجال الحي تطمع ان ترى * بعينيك ليلى مت بداء المطامع فكيف ترى ليلى به عين ترى بها ؟ * سواها و ما طهرتها بالمدامع و تلتذ منها بالحديث و قد جرى * حديث سواها في خروق المسامع ( منسوب به مجنون ) * * * هرگاه ، خيال نگاهى از دور به ليلى را در دل بپرورانم ، تا آتش درون خويش را بدان فرو نشانم ، مردان سرزمين او مىگويند : هوس ديدن ليلى را دارى ، به گور ببر اين هوس را . چگونه مىخواهى ليلى را با چشمى كه به آن به ديگران نگريستهاى و هنوز با اشك نشستهاى ، نظر كنى ؟ و چسان مىخواهى با او صحبت كنى ، درحالىكه صحبت ديگران هنوز در گوش توست ؟