الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
247
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
582 - در حضور صاحبدلان اين ز ابراهيم ادهم آمده است * كو ز راهى بر لب دريا نشست دلق خود مىدوخت آن سلطان جان * يك اميرى آمد آنجا ناگهان آن امير از بندگان شيخ بود * شيخ را بشناخت ، سجده كرد زود خيره شد در شيخ و اندر دلق او * كه چه سان گشته است خُلق و خَلق او ترك كرده ملك هفت اقليم را * مىزند بر دلق ، سوزن چون گدا شيخ واقف گشت از انديشهاش * شيخ چون شير است و دلها بيشهاش دل نگه داريد اى بىحاصلان ! * در حضور حضرت صاحبدلان شيخ سوزن زود در دريا فكند * خواست سوزن را به آواز بلند صد هزاران ماهى اللهئى * سوزن زر در لب هر ماهىاى سر برآوردند از درياى حق * كه بگير اى شيخ سوزنهاى حق رو به دو كرد و بگفتش اى امير ! * اينچنين به يا چنان ملك حقير اين نشان ظاهر است ، اين هيچ نيست * گر به باطن در روى دانى كه چيست ؟ سوى شهر از باغ شاخى آورند ! * باغ و بستان را كجا آنجا برند ؟ خاصه باغى كين فلك يك برگ اوست * آن همه مغز است و دنيا جمله پوست برنمىدارى سوى آن باغ گام * بوى آن درياب و كن دفع زكام تا كه آن بو جاذب جانت شود * تا كه آن بو نور چشمانت شود پنج حس با يكدگر پيوستهاند * رسته اين هر پنج از شاخى بلند چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبى بر همه حسها پديد چون ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان جو برجهند گوسفندان حواست را بران ! * در چراى « اخرج المرعى » چران تا در آنجا سنبل و ريحان خورند * تا به گلزار حقايق پى برند اى ز دنيا شسته رو در چيستى ؟ * در نزاع و در حسد با كيستى ؟ كى از آن باغت رسد بويى به دل * تا به كى چون خر بمانى پا به گل چون خرى در گل فتد از گام تيز * دم به دم جنبد براى عزم خيز حس تو از حس خر كمتر بُد است * كه دل تو زين وحلها برنجست در وحل ، تأويلها در مىتنى * چون نمىخواهى كزان دل بركنى