الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
198
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
اى همنشين من ! جانم فداى تو ، برخيز و جامهاى نزد خود را پيش من آر ! آن را بياور ، آن را بياور ، آن تابناك را كه زهد متّقيان ناسك را فاسد مىسازد . آن قهوهگونى را كه اگر آن را نيافتى روشنى كاسهاش تو را به سوى خود هدايت مىكند ؛ اى دردمند ! قلب رنجديدهء خود را با آن مداوا كن شايد شفا بخشد . آن آتش موسى كليم اللّه است ، پس نظاره كن و كفش از پاى برون آور و شك به خويش راه مده ! آنكه تو را باز مىدارد ، پياپى بر تو فرياد مىزند ، تو نيز در نهى او پياپى بنوش . خدا عمر تو را زياد كند ، اى كبوتر ! چه تو را به گريستن واداشته است ؟ آيا اهل آرزو پس از آنكه در وادى تو اقامت كردند ، تركت كردند ؟ همانا مرا ميان وادى ايشان آهو بچهاى است كه اگر از حزن بميرى ، زندهات خواهد كرد . چونان شاخهء ترى كه اگر آن را تحريك كنى به اهتزاز و خرامش درآيد . هيچگاه آن سحرى را فراموش نمىكنم كه تنهاى تنها به نزد من آمد و كوبهء در را با ترس و بيم به صدا درآورد . گفتم : كيست ؟ گفت : آنكه ديدار او را دوست دارى . گفتم : تصريح كن ، گفت : آيا نمىشناسى كسى را كه شمشير ديدگانش بر تو حكومت مىكند ؟ از خوشى برخاستم و در گشودم و او را در آغوش گرفتم و گفتم : بسيار خوش آمدى . او باده ريخت و من او را شراب نوشاندم ، شرابى كه بىچيز را صاحب همهچيز مىكند و چون باده او را مخمور كرد ، جانب رداى آن دلبر دلير را گرفتم . گفت : چه مىخواهى ؟ گفتم : اى آرزوى قلب من ؛ بوسهاى از دهانت ! گفت : بگير . و چون گرفتم ، طلب زياده كردم ، گفت : مباد ! پس آنگاه دست راست خويش را مخدهء وى ساختم تا صبح نزديك شد و گفت : تو را بس است ، گفتم : اندكى بيش ، گفت : برخيز چرا كه باد صبحگاهى وزيد و خروس آغازيد . 460 - طبيعت دنيا ما أو مض البرق في داج من الظلل * الا و هاجت شجوني أو نمت عللي و ازداد إضرام وجدي حين ذكرني * لذيذ عيش مضى في الأزمن الاول إذا كنت من حادثات الدهر في دعة * مبلغا من لدنه غاية الأمل للّه كم ليلة في العمر لي سلفت * و العيش في ظلها أصفى من العسل ألفيت فيها عيون الدهر غافلة * عنى و صرف الليالي عادم المقل و الجد يسعى بمطلوبي فما ذهبت * من بعدها برهة حتى تنبه لي فصوب الغدر نحوي كي يفل به * صحيح حالي فأضحى منه في فلل و استأصلت راحتي أيامه و غدا * ربع اللقا و التداني موحش الطلل