الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

111

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

پرداز را به غنا و نوا فرمان داد . يكى از آن‌ها چنين خواند : كل يوم قطيعة و عتاب * ينقضي دهرنا و نحن غضاب ليت شعري أنا خصصت بهذا * دون غيري أم هكذا الأحباب ؟ * * * روزگار عمر ما بر فراق و سرزنش گذشت و ما در خشم به سر برديم . كاش مىدانستم اين تنها تقدير من است يا و دوستان هم‌چنين‌اند ؟ سپس آرام گرفت و ديگرى نغمه سر داد و به اين سه بيت ترنّم گرديد : و ارحمتا للعاشقين * ما إن يرى لهم معين فالى متى هم يبعدون ؟ * و يطردون و يهجرون و يعذبون من الأحبة * بالجفاء ما يصنعون * * * با عاشقان مهربان باشيد كه عاشق را ياورى نيست . تا كى بايد فراق كشند و طرد شوند و مهجور بمانند و از دوستان آزار بينند ؟ با جفا پس چه كنند ؟ يكى از كنيزان به وى گفت : پس چه كنند ؟ گفت : اين‌چنين و هماندم پرده را از روى به سان ماه چهارده برداشته ، خود را در دجله انداخت . طرفه غلامى كه دلباختهء عشق او بود ، چون ديد آن گل آتشى ، خود را در آب به باد فنا داد ، ديگر در سيط خاك ، زندگى بر خود حرام دانسته گفت : لا خير بعدك في البقاء * و الموت ستر العاشقين * * * پس از تو زندگى را خيرى نيست و مرگ حجاب عاشقان است . سپس غلام خود را در دجله انداخت و هردو باهم در آب روان ، دست از روان شستند . هر آنان‌كه در كشتى حاضر بودند ، براى نجات آن دو گوهر گرانبها ، در آب غوطه خوردند و بسيار جستجو كردند ، ليكن اثرى از آن‌ها نيافتند . از فتنه اين زمانهء شورانگيز * برخيز و به هرجا كه توانى بگريز ور پاى گريختن ندارى بارى * دستى زن و در دامن خلوت آويز 206 - فى البداهه منقول است : « ابن جوزى » بر سر منبر ، وعظ مىگفت . در آن اثنا يكى از حضّار مجلس از او