الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

103

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

را خواندند : أمن أجل أعرابية حل أهلها * جنوب الحمى عيناك تبتدران * * * آيا چشمان تو به خاطر يك دختر باديه‌نشين كه قوم او ، در جنوب « حما » ساكن شده‌اند ، نگران است ؟ پس مأمون گفت : اين شعر را مناسبتى با كلام ملوك نيست ؛ محتمل است به نفس خود خطاب كرده باشد كه تو مرد شهرى چرا از براى باديه‌نشينى گريه مىكنى ؟ إسقني من سلاف ريقة سلمى * واسق هذا النديم كاسا عقارا ( وليد بن يزيد ) * * * از لعل شهد دهان « سلما » « 1 » به من بچشانيد و به اين نديم من جامى از مشروب كهنه بخورانيد . آوردن لفظ « واسق » كه امر است و « نديم » كه خاص ملوك است ، دلالت بر قول ملوك مىكند . 183 - راه عشق دل ، جز ره عشق تو نپويد هرگز * جز محنت و درد تو نجويد هرگز صحراى دلم عشق تو شورستان كرد * تا مهر كسى دگر نرويد هرگز * * * در عشق ، هواى وصل جانان نكنم * هرگز گله از محنت هجران نكنم سوزى خواهم ، كه سازگارش نبود * دردى خواهم ، كه يادِ درمان نكنم ( ناشناس ) 184 - آخر كار گر تو را دانش و گر نادانى است * آخر كارِ تو سرگردانى است ( عطار نيشابورى ) * * *

--> ( 1 ) . از نامهاى عربى زنانه .