محمد باقر شريعتى سبزوارى

63

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

ارتباط و اتصال به چه نحو است و چه نوع نسبت و رابطه‌اى بين عالم و معلوم بايد بوده باشد تا منشأ علم حضورى و شهودى گردد ؟ در اين‌جا چند نظريه است : الف ) تمام حالات نفسانى و از آن جمله تصورات و افكار ، خاصيت مستقيم تشكيلات اعصاب و مغز مىباشند و مادى هستند و لهذا از سنخ اشياى مكانى هستند و مىتوانند با يك‌ديگر اجتماع و ارتباط مكانى پيدا كنند . علت اين‌كه ما حالات نفسانى خود را حضوراً پيش خود شهود مىكنيم اين است كه ما تصورى از خود داريم ( تصور من ) و اين تصور كه كيفيتى است مادى و مكانى ، با ساير حالات نفسانى از قبيل لذت و اندوه و اراده و تصورات ديگر ما فعل و انفعال مادى و اجتماع و ارتباط مكانى پيدا مىكنند و به عبارت ديگر ، اتصال وجودى پيدا مىكنند و همين ارتباط و اتصال است كه منشأ علم حضورى شهودى مىشود . ماديون معمولًا اين طور نظريه مىدهند . پاسخ اين نظريه اين است كه ، در اين نظريه اولًا ، بين تصور « من » ، كه علم حصولى است و غير از معلوم است ، و خود « من » ، كه علم حضورى است و عين معلوم است ، فرق گذاشته نشده است و اين اشبتاه بزرگى است كه همواره بايد از آن برحذر بود . ثانياً ، همان‌طورى كه در مقالهء 3 بيان شد ادراكات ، مادى و مكانى نيستند و در ماوراى اعمال مخصوص عصبى قرار دارند . ثالثاً ، همان‌طورى كه در فلسفه تحقيق شده است ، ارتباط و اجتماع مكانى دو چيز ، نمىتواند ملاك حضور واقعى آن دو چيز پيش يك‌ديگر واقع شود ، زيرا دو شىء مكانى هرچند هيچ فاصله‌اى بين آن دو نباشد بالأخره هر يك از آن‌ها مكانى را اشغال مىكنند غير از مكان ديگرى و هرگز ممكن نيست كه دو شىء مكانى اجتماع حقيقى در مكان پيدا كنند ؛ يعنى واقعاً هر دو آن‌ها مكان واحد را اشغال كنند . حداكثر اجتماع مكانى دو چيز اين است كه بين دو نهايت آن‌ها فاصله‌اى وجود نداشته باشد ، بلكه يك شىء مكانى نيز چون قهراً مشتمل بر تجسم و بعد و امتداد است ، « 1 » هر جزء مفروضى از آن ، جزئى از مكان را اشغال مىكند غير از

--> ( 1 ) . داراى جسم و ابعاد سه‌گانه عرض و طول و عمق مىباشد . قسمت پايين آن مكانى را اشغال كرده از نظرعرض و طول مكان ديگر را ، و هر قسمتى از اجزاى متعددى تركيب شده‌اند كه مجزاى از هم بوده تنها به هم متصل هستند اگر دقيق تصور كنيم از ذرات اتم‌ها تركيب شده‌اند و هر اتمى غير اتم‌هاى ديگر است