محمد باقر شريعتى سبزوارى

317

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

اصلى حيوان انسان است در طرف مادّه چنان‌كه خود مادى هستند فعاليت آن‌ها نيز در مادّه مىباشد و يك قوهء فعاله همين كه مادّه‌اى را مناسب فعاليت خود يافت شروع به فعاليت كرده و اثر خود را به سوى متأثر و اثرپذير خود روانه خواهد ساخت و انسان و هر جانور زنده در فعاليت خود از اين حكم مستثنا نيستند . ما در صحنهء فعاليت خود با واقعيت خارج سر و كار داريم ، واقعيت خارج را مىخواهيم ؛ با كسى كه سخن مىگوييم با شنوندهء خارجى رازگويى مىنماييم ، به سوى مقصدى كه روانه مىشويم مقصد خارجى را مىجوييم و اگر مىخوريم ، مىآشاميم يا برمىخيزيم در ظرف خارج ، چنين عملى را انجام مىدهيم و اگر چشم باز مىكنيم يا گوش فرامىدهيم يا مىچشيم يا مىبوييم يا دست مىماليم يا پاى روى زمين مىگذاريم و اگر مىخنديم يا مىگرييم و اگر شاد مىباشيم يا اندوهگين مىشويم و اگر دوست مىگزينيم يا دشمن مىداريم و اگر و اگر . . . در همهء اين مراحل ، سر و كار ما با خود خارج و واقعيت هستى است ، زيرا به حسب فطرت و غريزه رئاليست و واقع‌بين « 1 » و واقع‌گرا هستيم . پس ناچار به علم ، اعتبار واقعيت داده‌ايم ؛ يعنى صورت ادراكى را همان واقعيت خارج مىگيريم و آثار خارج را از آنِ علم و ادراك مىشماريم . و در ميان حالات گوناگون ادراكى ( علم ، ظن ، شك ، وهم ) علم مىتواند اين ويژگى و خاصه را داشته باشد ، زيرا در حالات ديگر ( غير حال علم ) ، چون ادراك دوجانبه بوده و متزلزل است نمىتوان به يك جانب گراييده و در آن ، مستقر شد . موجودى را كه وجودش مظنون يا مشكوك يا موهوم است نمىتوان گفت موجود است ، ولى موجودى كه معلوم الوجود بوده و هيچ‌گونه ترديدى در وجودش نداريم موجود است ( موجودى كه پيش ماست به حسب دقت موجود نيست ، بلكه معلوم الوجود است ؛ يعنى صورت علمى است نه خود موجود خارجى ) باز مىبينيم معلوم الوجود معلوم الوجود است نه معلوم معلوم الوجود و باز هر چه پيش برويم دست خود را به روى واقعيت خارج ( يعنى روى علم به نامعلوم

--> ( 1 ) . چنان‌كه در مقالهء دوم و سوم روشن گرديد