محمد باقر شريعتى سبزوارى

315

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

« تحت الحمايه » و هزار نام ديگر ، هم‌چون حقوق بشر و آزادى انسان ، ديگران را زين به پشت و لگام به دهان زده و سوار شوند يا جنس دو پا را مانند چارپايان خريد و فروش بنمايند و معناى بردگى و بدبختى و پستى را با الفاظ شيرين « آزادى » و « خوش‌بختى » و « پيش‌رفت » تأديه و تعبير كنند و به روى هر حقيقتى اسم « كهنه » و « پوسيده » گذاشته و به دور اندازند ؛ مثلًا حجاب ، زندانى كردن بانوان است و محروم كردن آن‌ها از هواى آزاد و حقوق اجتماعى است . و هم‌چنين نمىخواهيم بگوييم چون انسان بالطبع مدنى و اجتماعى است به دست‌آويز اين‌كه همهء زمين و آفريده‌هاى زمينى از آن همه است ، تنى چند در پس پردهء فريبندهء انترناسيوناليسم به نام « رفع تضادهاى داخلى » افكار انسانى را كشته و يك گلّه انسان بىفكر و بىاراده بار آورند كه كوچك‌ترين دخالتى در خوب و بد و بايد و نبايد جهان نداشته باشند و به اتهام ارتجاع ، اخلاق فاضله ، عفت ، عصمت ، غيرت ، حيا و صبر را پاىمال هواها نمايند و به عنوان اين‌كه مرام كمونيزم و سازمان اشتراك بر پايهء تحول و تكامل عمومى استوار است واژهء انصاف و رحم و عطوفت و صداقت و صدق و صفا و هم‌چنين بيم و اميد و آرزو و افسوس را از قاموس بشريت شسته و تحت عنوان تمدن چراغ‌هايى كه دست قدرت صنع و ايجاد در درون تاريك انسان روشن نموده خاموش كرده و يك انسان لا انسان ، آرى انسان لا انسان ، بار آورند . به مانند گفتهء شاعر : گلوى غرب برون داد چون صداى تمدن * به گوش شرق رسانيد چون نداى تمدن وفا و عاطفه و رحم و مهر و صدق و صفا * شدند جمله به قربان خاك پاى تمدن مكن سؤال زتقوا كه او شتاب كنان * وداع كرد و روان گشت در قضاى تمدن شراب و رقص و ملاقات‌هاى نامشروع * وفور يافته از پرتو لقاى تمدن هزار گونه خيانت ، هزار فسق و فجور * به هر دقيقه برآيد ز لابه‌لاى تمدن قماربازى و خون‌ريزى و ستم‌كشى * بود زپله كوته زپله‌هاى تمدن مراد ما از استخدام استعمار و بردگى و امثال اين‌ها نيست ، بلكه ما مىگوييم انسان با هدايت طبيعت و تكوين ، پيوسته از همه سود خود را مىخواهد ( اعتبار استخدام ) و براى