محمد باقر شريعتى سبزوارى
300
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
انسان داراى يك واقعيت وجودى است كه دستگاه احساسى او در خدمت اين واقعيت وجودى قرار دارد . واقعيت وجودى انسان در يك قسمت و در يك درجه ، واقعيت حيوانى اوست و در يك مرتبهء بالاتر ديگر ، كه واقعيت انسان به آن بستگى بيشترى دارد ، بلكه بخش اصيلتر وجود انسان به شمار مىرود ، واقعيت ملكوتى انسان است . پس وقتى گفته مىشود : « طبيعت انسان به سوى كمال مىشتابد » ، مقصود طبيعت حيوانى انسان است در عين حال هر انسانى « من » علوى را كاملًا در خودش احساس مىكند و اين « من » را اصيلتر مىشمارد . وقتى ميان مقتضيات حيوانى و ميان آنچه انسان با عقل و ارادهء خودش بر خلاف مقتضيات حيوانى تشخيص داده مبارزه در مىگيرد و انسان تصميم دارد مقتضاى عقل را بر جنبههاى حيوانى غلبه بدهد ، در اين شرايط دو حالت پيدا مىكند : گاهى موفق مىشود و گاهى پيروز نمىشود ؛ مثلًا در مورد غذا خوردن و كيفيت و مقدار آن ، عقل مقتضايى دارد و ميل و شهوت اقتضاى ديگر . انسان وقتى مغلوب شهوت قرار مىگيرد حالت انسانى شكست خورده پيدا مىكند ، ولى هنگامى كه بر ميل و شهوت غالب مىشود در خودش احساس فتح و پيروزى مىكند و حال آنكه در واقع كسى بر او پيروز نشده و يا بر كسى پيروز نشده ، بلكه يك جنبهء وجودىاش بر جنبهء ديگر آن غالب شده و به حسب ظاهر بايد در هر دو حالت احساس شكست و احساس پيروزى بكند ، چون هر دوى آنها در مملكت وجودش واقع شده است . ولى عملًا مىبينيم اينجور نيست . در موقع غلبهء عقل ، احساس پيروزى مىكند و هنگام غلبهء شهوت ، احساس شكست . دليل آن اين است كه « مَنِ واقعىاش » كه همان مَنِ عقلانى و ارادى او باشد و جنبهء حيوانى ، كه جنبهء سفلى وى مىباشد ، در واقع يك مقدّمهاى است براى « خود » واقعى او . جنبهء سفلى يك خودى است كه در عين حال غير از خود واقعى اوست . اگر به چنين دوگانگى در وجود انسان قائل بشويم ، توجيه اصول اخلاقى چنين مىشود : انسان به حسب « من ملكوتى » خودش كمالاتى دارد ؛ كمالاتى واقعى نه قراردادى ، چون انسان تنها بدن نيست ، نفسْ جوهر اصلى اوست . كارى كه متناسب با كمال معنوى