محمد باقر شريعتى سبزوارى

294

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

اثبات منطقى باشد . تجربه يا قياس صرفاً در امور عينى جريان مىيابد ، نه مسائل ذهنى . اكنون بايد مسئله را در دو مرحله بررسى كنيم : يكى اين‌كه ببينيم آيا عملًا يك سلسله احكام مشترك ، كلى و دايم در وجدان افراد وجود دارد يا ندارد . اين صغرا را از راه تجربه بايد به دست بياوريم ؛ يعنى آيا علاوه بر خوبى و بدىهاى موقت و جزئى و فردى كه به‌طور قطع وجود دارد ، در وجدان‌ها يك سلسله مسائلى وجود دارد كه ديدگاه‌هاى افراد در آن‌ها يك‌سان باشد ؟ يعنى جنبهء فردى و « براى من » در كار نباشد ؟ مثل سليقه‌ها و مذاق‌هاى شخصى كه در آن‌ها تنها مسئلهء « براى من » مطرح است . آيا چنين احكام كلى كه حتى انسان احياناً علىرغم خوبىها و بدىهاى فردى حكم به بدى و يا خوبى آن‌ها كند وجود دارد ، يا ندارد ؟ و در صورتى كه ببينيم چنين « بايد » هاى كلى داريم ريشه و مبناى آن‌ها چيست ؟ آيا بايدهاى كلى وجود دارد ؟ ممكن است كسى بگويد : تحليل مطلب را من نمىدانم . همين‌قدر مىدانم كه من و افراد ديگر يك حكم كلى داريم كه مثلًا حكم مىكنيم به اين‌كه راستى و راست‌گويى « فى حدّ ذاته » خوب است ، حالا ريشهء خوبى آن هر چه مىخواهد باشد ، و ريشهء اين حكم از هر كجا سرچشمه گرفته باشد . يا مثلًا ، پاداش نيكى را به نيكى دادن خوب است ، ولى پاداش نيكى را به بدى دادن زشت است ، و اين حكم در ماوراى منافع فردى قرار دارد ، و حتى اگر بگويند : يك كسى در هزار سال پيش پاداش نيكى را به نيكى داد مورد تحسين ماست ، و يا يك كسى پاداش نيكى را به بدى داده است مورد تقبيح ماست . كار اولى را خوب و كار دومى را بد مىدانيم . كسى نمىتواند انكار كند كه ، در حوزهء رفتار اختيارى بشر ، دو نوع كار و عمل وجود دارد : يك نوع براى بشر قابل ستايش تحسين و با ارزش است ، و يك نوع كارهاست كه يا بىارزش است و يا ضد ارزش شناخته شده است ؛ مانند خيانت ، دزدى و غيره . انسان اگر ذهن خودش را مجرد كرده و دو نوع كار و دو كار كننده مثلًا ابوذر و معاويه را در كنار