محمد باقر شريعتى سبزوارى
292
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
يك سلسله اصول براى اعتبارات قائل هستند كه لايتغير است . اينها در حدود 5 - 6 اعتبار است . اينها ثابت هستند و بقيه همه متغيرند و حال آنكه « 1 » اعتبارات ثابت مثل اصل اعتبارات وجوب و يا اصل استخدام و نظاير آنها هم كه ايشان قائل هستند ، در بحث جاودانگى اخلاق دردى را دوا نمىكند . چگونگى « بايدها » و « نبايدها » از اينجا ، بايد وارد بحث « بايدها » بشويم . بدون شك بعضى از بايدها فردى و جزئى است ؛ مثلًا محصل به درس معينى نياز دارد ، مىگويد : « من بايد به اين درس بروم » ، ولى شخص ديگر به آن درس احتياج ندارد مىگويد : « من نبايد در آن درس حاضر شوم » . و اساساً دو شخص كه با هم مىجنگند هر كدام با « بايد » با يكديگر مىجنگند . در اين مطلب شكى نيست كه بايدهاى فردى و جزئى « نسبى » بوده و نسبت به افراد متغيرند ؛ مثلًا وقتى مىگوييم : « اين غذا براى من خوب است » ، يك جنبهء نظرى دارد ؛ يعنى من تشخيص دادهام كه اين غذا براى من مفيد است ، و يك جنبهء عملى هم دارد ؛ يعنى بايد آن را بخورم ، خلاصه اينطور بايدها جزئى و متغير است . در باب اخلاق ، مسئله اين است كه ، آيا يك سلسله بايدهاى كلى و مطلق كه همهء انسانها در تمام قارهها مانند يكديگر حكم مىكنند وجود دارد ؛ بهطورى كه هر وجدانى دربارهء آنها حكم يكسان داشته باشد ، و همه ملهم به آن باشند ، چنانكه قرآن مىفرمايد : « فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها » ، و « وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ » از نظر آقاى طباطبائى وحى فعل خيرات با « و أوحينا إليهم أن افعلوا الخيرات » مفهومش فرق دارد . آيا چنين بايدهايى داريم يا نداريم ؟ و اگر داريم ، بنابراين مبنا كه هر بايدى براى رسيدن به مقصدى است اين بايدهاى كلى چگونه توجيه مىشوند ؟ اتفاقاً از اينجا ما به نتايج عالى مىرسيم . در اين
--> ( 1 ) . ر . ك : اصول فلسفه ، اواخر مقالهء ششم . البته ايشان راجع به اين مسئله زياد بحث نكردهاند ، ولى اساس تئورىشان بر اين است كه ما دو گونه اعتبار داريم و براى اعتبارهاى ثابت به عدل و ظلم و امثال آن مثال مىزنند و مىگويند : حسن عدل و قبح ظلم يك امر اعتبارى است ، ولى اعتبار ثابت ولايتغير است . اما خيلى از اعتبارات داريم كه اينها اعتبارات متغيرند