محمد باقر شريعتى سبزوارى
277
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
لفظ ، در واقع مسند به اين شكل است كه مثلًا زيد را مصداق معناى شير مىبينيم و بعد لفظ شير را در آن به كار مىبريم ، و اين كار در واقع يك نوع انشا و ايجاد است كه ذهن انجام مىدهد ، آقاى بروجردى رحمه الله در اين مورد تعبير خوبى داشتند ، مىگفتند : وقتى مىگوييم : « رأيت أسداً يرمى » درواقع يك جمله را به جاى دو جمله به كار بردهايم ، وگويا گفتهايم : « رأيت زيداً ، و زيدٌ مثل الأسد » . و ايشان در باب مجاز همان حرف سكاكى را قبول داشتند : « زيد را ديدم و زيد مانند شير است » . اين حرفى است كه آقاى طباطبائى در باب قدرت ذهن بر اعتبار و انشا و فرض ذهن دارند ؛ يعنى چنين فرضى كه چيزى را مصداق چيز ديگر قرار دهيم با يك عنايت خاص نه بدون حساب و كتاب . حرف ديگرى كه استاد علّامه دارند و خيلى حرف خوبى است ؛ ( ولى تعميمى كه ايشان مىدهند براى ما قابل قبول نيست ) اين است كه مىگويند : موجود جاندار ( كه شامل حيوان هم مىشود ) با موجود غير جاندار ، مانند گياه فرقشان در اين است كه حركت غير جاندار به سوى غايتش يك شكل و يك راه بيشتر ندارد ، و بهطور جبرى و طبيعى به مقصد خودش حركت مىكند . طبيعت در همان مرحلهء طبيعى بودن خودش مجهز به وسايلى است كه به وسيلهء آنها جبراً به سوى مقصد خودش حركت مىكند . جاندار هم از لحاظ وجود طبيعى و جسمى ، نه وجود ادراكى و ذهنى ، در عالم خودش اينگونه است ؛ يعنى همانطورى كه درخت به سوى غايت و هدف خويش بهطور مستقيم حركت مىكند ، آنهم همينطور حركت مىكند ، ولى تجهيزات طبيعت به خودى خود كافى نيست كه در بسيارى از حركات ، حيوان را به مقصد مطلوبش ببرد . به همين علت حيوان براى رسيدن به مقصد از دستگاه شعورى و ادراكى خودش نيز استفاده مىكند و در واقع يك نوع هماهنگى ميان طبيعت عينى و تكوينى پيدا مىشود ؛ يعنى طبيعت فاقد شعور ، و دستگاه شعورى كه عملى انجام مىدهد در نتيجه طبيعت را به مقصد خودش مىرساند ، ولى نيروى شعور براى يك سلسله مقاصد ديگر عمل مىكند و انسان مىپندارد كه اين دو تصادفاً با يكديگر منطبق مىشوند ، در صورتى كه تصادفى در كار نمىباشد .