محمد باقر شريعتى سبزوارى
252
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
بىوفايى ، راز و نياز ، وصل و جدايى مىگذرد ، و پس از آن اگر يك مرد سياستيم رل سياست را در دست گرفته و پيوسته مراقب سياست جهان بوده و انديشهاى به جز پيروزى سياسى نداريم و اگر يك فرد بازرگانيم همه روزه سرگرم انديشهء داد و ستد و پرورش مكنت و توليد ثروت مىباشيم و اگر يك فرد مالك و اگر يك دهگان و اگر يك دانشور و اگر . . . بوده باشيم با احساسات ويژه و انديشههاى مخصوص به سر برده و زندگى خود را به سرانجام مىرسانيم . راستى ممكن است يكنفر انسان يك عمر تمام سرگرم انديشههاى گوناگون بوده و حتى يك دمْ [ نظر نخستين ، كه گفته شد ] ، از فكر وى عبور و به متخيلهاش خطور نكند و اگر نيز گاهى به فكر سير طبيعى و تكوينى وجود خود بيفتد بسيار ناچيز و نسبت به تودههاى جهان انديشه و پندار وى در حكم صفر مىباشد . ولى آيا اقامت انسان در كوى احساسات و انديشهها و فرو رفتنش در درياى پندار ، سازمان طبيعت و تكوين را ساقط يا راكد نموده و بنيان طبيعت و تكوين را از بيخ و بُن كنده يا او را از فعاليت جبرى خود باز مىدارد ؟ البته نه . و در اين صورت آيا اصالت و هستى حقيقى از آن كداميك از اين دو مرحله بوده و كداميك از آنها مستقل و متبوع و كداميك تابع و طفيلى ديگرى خواهد بود ؟ و آيا طبيعت بهواسطهء پيشآمد مرگ از فعاليت خود باز مىايستد و در نتيجه ، طومار انديشه و آرزوهاى انسانى پيچيده مىشود يا اينكه انسان بهواسطهء خاتمه دادن انديشه و پندار به سير طبيعت خاتمه داده و در آرامگاه جاويدانى خود نشيمن مىگزيند ؟ پاسخى كه كاوش علمى ، بلكه معلومات بسيط ابتدايى انسان به اين پرسش مىدهد اين است كه سازمان طبيعت و تكوين ، متبوع و سازمان انديشه و پندار تابع و طفيلى او مىباشد . ولى با اين همه سازمان فكرى را به كلى بىرابطه به سازمان طبيعت و تكوين نمىتوان انگاشت ، زيرا افعال ارادى همراه فكر خاصى است كه با تغيير و بطلان وى فعل نيز متغير و باطل مىشود ؛ چنانكه روشنترين آزمايشها در زندگى انسان گواه اين سخن مىباشد . طبيعت با بطلان فعاليت خود باطل و نابود مىشود . پس همان طبيعت انسانى است مثلًا كه