محمد باقر شريعتى سبزوارى
214
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
پندارها تابع اميال ما هستند و وقتى از پندارها بخواهيم پلى به حقايق بزنيم ، لازمهاش اين مىشود كه حقايق نيز به فرمان اغراض ما باشند و در برابر اميال ما به خدمت ايستند و به تيغ تغيير حال و روحيه و پندار ما ، تغيير چهره و حالت دهند ، و اين البته در شأن حقايق نيست . » آيا هر امر اعتبارى به حقيقتى ختم مىشود ؟ پس از بحث تمثيلات در استعارات و باز نمودن گسستگى منطقى ميان آنها و ادراكات حقيقى ، نوبت به بحث از « بايد » ها مىرسد . » « مؤلف روش رئاليسم بر آن است كه هر اعتبارى ناگزير به حقيقتى ختم مىشود و ريشهء هر پندار را بايد در حقيقت جستجو كرد ، ازاينرو « بايد » هاى اخلاقى ، كه اعتبارىاند ، در نظر ايشان ، از « بايد » هاى حقيقى و فلسفى مايه مىگيرند و اگر در جايى وجوبى اعتبارى و اخلاقى ديديم ، بايد يقين كنيم كه در جايى ديگر وجوب و ضرورتى واقعى در كار است ، و اين دو « وجوب » به هم پيوستهاند و دومى است كه اولى را مىزايد . ضرورت فلسفى ، همان ضرورتى است كه ميان علت و معلول برقرار است ، و با حضور علت تامّه ، وجود معلول ضرورى و تخلفناپذير مىگردد ، اما ضرورت اخلاقى ، در « بايد » هاى اخلاقى تجلى مىكنند و به صورت امر و نهى ، چيزى را توصيه و يا تحريم مىكنند . « بنابر نظر مقالهء مورد بحث ، هر موجود زندهاى ( گياه ، حيوان و انسان ) اندامها و استعدادهايى دارد ، و اين اندامها و استعدادها بر روى هم يك جهان كوچك و هماهنگ را مىسازند كه با جهان خارج و طبيعت اطراف خود در داد و ستد است . اين موجودات ، غذا ، هوا ، نور آفتاب و . . . را مىگيرند و شكوفا و توانا و فربه مىشوند و با توانايى حاصل ، دامنهء روابط خود را با طبيعت گسترش مىدهند و بارها خزان و بهار مىبينند تا اندك اندك پير و فرتوت شوند و آخرالأمر براى هميشه مىميرند . رابطهاى كه ميان ريشهء درخت و خاك پرغذا برقرار است رابطهاى جبرى و ضرورى است ؛ يعنى جبراً و ضرورتاً