محمد باقر شريعتى سبزوارى
121
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
انسان مثلًا ) همين تركيب مخصوص ماده بوده باشد ؛ ديگر اينكه موجود ديگرى بوده باشد غير از ماده كه ملازم و همراه ماده و تركيب بوده و يك نوع بستگى به ماده دارد ؛ يعنى پس از تركيب ، موجود تازه همانند گذشته پيدا شود نه عين آن . البته روشن است تا احتمال دومى را به طريق فنى ابطال نكنيم احتمال اولى تعيّن پيدا نخواهد كرد يعنى تا باطل نكنيم كه تركيب مجرد عناصر مخصوصى كه سازندهء پديدهء خاصى است پس از تجزيه و انحلال و تركيب مجدد آن به وجود آورندهء غير آن نيست ، احتمال اولى معيّن نخواهد شد و آن اين است كه تجزيه و تبخير آب مشخص ، و تركيب مجدد آن ، عين آب اولى را خواهد ساخت نه غير آن و يا همانندآن را . و نيز روشن است كه مجرد حصول عندالحصول و زوال عند الزوال دليل وحدت و عينيت نخواهد بود ، زيرا احتمال ملازمهء وجودى در ميان است . فى المثل حركت ، آتش و برق ايجاد « حرارت » مىنمايند ، بنابراين مجرد حصول حرارت به علت وجود ، برق نخواهد بود . حرارت سابق مولود برق بود ، ولى حرارت بعدى ممكن است مولود آتش باشد و يا علت ديگرى داشته باشد ، بنابراين عين حرارت سابق نخواهد بود . چنانكه زوال حرارت هم علل مختلفى دارد ؛ آبى به آن رسيده و يا عامل ديگر موجب گرديده است . و علوم طبيعى كارى كه كرده سير ماده را به حسب تجزيه و تركيب از اين سر تا آن سر روشن نموده و به سر دو راه رسانيده ؛ يعنى در نفى اختلافات خارجى حقيقتاً يك قدم نيز فراتر نگذاشته است . دربارهء اين اختلافات آخرين نظرى كه فلسفه از آخرين سلوك برهانى خود استنتاج كرده در مقالهء « قوه و فعل » خواهد آمد . اينك به بخش دوم اشكال مىپردازيم : پاسخ وى از سخنانى كه در مقالهء 3 گذشت روشن مىباشد . خلاصه اين بخش چنين بود : « ماهيات نظر به تحول و تكامل عمومى اشيا در يك حال باقى نمىماند و هيچ ماهيت و ذاتى در دو لحظه يكسان نيست نه در خارج و نه در ذهن ، پس اتكاى علمى به ماهيات بيهوده و بىثمر بوده و مانند اين است كه انسان به يك نقطه از درياى پهناور با چينِ موج نشانى بگذارد . »