السيد الطباطبائي
307
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )
زمانى ما از قبيل : گذشته ، آينده ، اكنون ، هميشه ، گاهى و نظاير آنها مثل حالاتى هستند كه ما با وضع حاضر از زمان عمومى خودمان ديده يا انديشيدهايم . 4 - در ميان اجزاى عالم موجوداتى مجرد و خارج از حكم ماده و زمان و مكان هستند كه قابل انطباق به زمان و مكان نيستند . به يادآورى اين اصول و لوازم آنها انديشه نامبرده را از سر ما بيرون كرده و در تصور گذشته و آينده جهان و مجموع تفصيلى آنها در برابر يك تاريكى قرار مىگيريم كه بىترديد خرد دورانديش و نكتهبين ما سر از پاى نمىشناسد . آن وقت مىفهميم كه در اين انديشه ، مانند كسى هستيم كه از حس شنوايى محروم بوده و بخواهد با حاسه چشم حقيقت صوت را به دست آورد ، زيرا خيال صوت را كه در دل مىپرورد در حقيقت نور و رنگ است و هم مقياسى را كه به كار مىبرد ( چشم ) مقياس نور و رنگ مىباشد . آرى او از مشاهده حال ديگران كه گوش شنوا دارند ، مىتواند به طور كلى بفهمد كه چيزى غيراز نور و رنگ هست كه با گوش درك مىشود . اگرچه باز در مورد تطبيق ، همان كلى را به نور و رنگ تطبيق خواهد كرد ، زيرا وى به كلى نامبرده ، از راه چشم رسيده است . در اين هنگام است كه انديشه ديرين ما « روزى بود كه جز خدا چيزى نبود » صفت تمثيل به خود گرفته و مثل يكتفسيرى مناسب افقفهم عادى مامىگردد ، و گرنه در اين فرض « روز » نيز نبوده و اگر راستى « روز » بود كارهاى روزانه نيز بود . ما نمىتوانيم مفهوم قبل و بعد - پيش و پس - را كه حركت و زمان ما مىسازد به بيرون از شِكم حركت و زمان خودمان ببريم ، مگر اين كه خود حركت و زمان را همراه آن ببريم . چنان كه نمىتوانيم از همين مقدمه حكم كنيم كه زمان و توالى روز و شب غير متناهى است ، زيرا اگر در هستى تنها يك حركت كوتاه نيز فرض شود و زمانى بسازد بازپس و پيشى بيرون از آن وجود نخواهد داشت .