السيد الطباطبائي
304
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )
گذشته از اين كه در جريان نظام وجود - كه مربوط به علتهاى جزء نمىتوان دانست - آثار شعور و علائم قدرت ( يك علم بىنهايت باريك و تيز و يك نيروى بىكرانى حيرتانگيز ) به اندازهاى روشن است كه با هيچ پرده و پوششى نمىتوان پوشانيد . در مورد « حيات » مىتوان مانند قدرت و علم سخن گفت و حيات را ( به معناى صفتى كه منشأ علم و قدرت است ) براى خداى جهان اثبات نمود . از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود كه : 1 - كمالات و صفاتى كه به حسب تجزيه و تحليل به سوى وجود برمىگردند ، يعنى به راستى وجود خارجى دارند ، به طور اطلاق براى خداى جهان ثابت هستند . پس خداى جهان دانا و توانا و زنده مىباشد و همچنين . . . . 2 - صفاتى كه به عدم و نيستى تحليل مىشوند ؛ يعنى به راستى موجود نيستند مانند : جهل ، عجز ، فنا ، فقر ، احتياج ، معلوليت ، اضطرار از خداى پاك دور مىباشند . 3 - چون احتياج و قيد از خدا منفى است ، ناچار هر صفت كمالى كه دارد عين ذاتش خواهد بود نه خارج از او ، زيرا كمال خارج از ذات ، بىاحتياج و قيد صورت نمىگيرد . اشكال اگر اين قاعده كليت داشته باشد كه خداى جهان هر امر وجودى را كه مىآفريند ، خودش نيز بايد دارا بوده و اتصاف پذيرد ، در مورد جسم و خواص جسم نيز بايد جارى باشد ، و در نتيجه بايد خدا جسم بوده و خواص جسم را از قبيل بعد ، عدد ، رنگ ، بوى و مانند آنها داشته باشد . پاسخ مقدمتاً بايد دانست چنان كه در مقاله هفتم بيان كرديم ، موجودات امكانى كه در