السيد الطباطبائي

240

اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )

و از همين جهت حركت مفروضه يك نوع كشش - امتداد - بعد - پيدا خواهد كرد كه بىشباهت به بعدهاى جسمانى نيست با اين تفاوت كه اجزاى مفروضه در بعدهاى جسمانى با هم جمعند ، ولى بعدى كه در حركت مشاهده مىشود هر يك از اجزايش كه به فعليّت مىآيد جزء پيشين آن از ميان رفته و جزء پسين نيز هنوز موجود نيست و حركت را با ملاحظه اين وصف حركت قطعى مىناميم . حركت در اين حال ناچار و ناگزير نسبتى به اجزاى مسافت پيدا خواهد كرد كه اگر صرف نظر از نسبت نامبرده شده و همان حالت هنوزى و غير ثابت جسم در ميان دو نقطه مبدأ و منتهى ملاحظه شود . حركت در اين حال ناچار و ناگزير نسبتى به اجزاى مسافت پيدا ( بى تغير و اجزا ) خواهد بود . و حركت را با اين وصف « حركت توسطى » مىناميم . پس حركت با دو نظر نامبرده بالا به دو قسم منقسم مىشود : قطعى و توسطى . و بايد دانست كه هر دو قسم از حركت با دو جهت مختلف كه دارند در خارج موجود مىباشند ، ولى آنچه گاهى در شكل يك واحد مجتمع‌الاجزا مىبينيم مانند قطره بارانى كه با پايين آمدن خود خطى در حس ما رسم مىكند ، خارجيت نداشته و تنها در پندار ما اين گونه نمودار مىشود . زمان و حركت ديرگاهى بود كه فلاسفه زمان را در حدوث حوادث مادى دخالت مىدادند و مىگفتند پيدايش و حدوث هر حادثى به تحقيق يك سلسله علل و معدات و شرايط نيازمند مىباشد كه يكى از آنها تحقق يك قطعه زمانى است كه موجود مفروض در آن موجود و مستقر شود ، زيرا وجود جوهرى اگرچه جوهر و ثابت است ( قدماى فلاسفه موجودات جوهرى جسمانى را ثابت و بىحركت مىدانستند و تبدل صورتى را به صورتى با كون و فساد تعليل مىكردند نه با حركت جوهرى ) ولى در