السيد الطباطبائي
238
اصول فلسفه رئاليسم ( فارسى )
مىباشد . اگر چنانچه فيزيك مىگويد : « جهان مساوى حركت است » قضاوتى است كه در حدود موضوع خود مىكند و نسبت به خارج از موضوع خود نمىتواند نفياً و اثباتاً نظر بدهد ، ولى هرگاه اين قضيه را بخواهيم وارد فلسفه كنيم ، چون موضوع آن موجود مطلق است ، بايد گفت « هر موجود مادى حركت را دارد » . پس چنان كه روشن است اشتباه و لغزش مربوط به فلاسفه مادى و سوء تعبير فلسفى آنان مىباشد ، نه از آن بحث علمى طبيعى . * * * اكنون ما حركت عمومى را چگونه بايد توضيح دهيم ؟ چنان كه در مقاله پنجم اشاره رفت و پس از اين نيز بيان خواهيم كرد ، ما در جهان ماده نوعيتهاى جوهرى داريم كه خواص و اعراض و جلوه و نمايشهايى از وجودات آنها مىباشند و از سوى ديگر همين صورتهاى جوهرى به گواهى حسى و تجربه به همديگر قابل تبديل مىباشند و در صدر اين مقاله نيز به ثبوت رسانيديم كه اين گونه تبدل مستلزم گسترده شدن بساط امكان و فعليّت و بالاخره تحقق حركت مىباشد ، جز اين كه حركتهاى ديگرى نيز مانند حركتهاى مكانى ، به شهادت حس در اين جهان داريم . اين است كه : موجودات جوهرى جهان طبيعت بىاين كه به حسب وجود شخصى از همديگر جدا و گسسته بوده باشند يك آميزش وجودى دارند كه بهواسطه آن همگى يك واقعيت واحد پهناورى را تشكيل مىدهند كه آن بالذات متحرّك و خواص و اعراض نيز كه از وجودش بيرون نيستند ، به طفيلى و تبع وجودش در تبدل بوده و مانند يك قافله بزرگ پيوسته در راه تكامل در جريان بوده و به سوى مقصد نهايى خود روان مىباشند . از سخنان گذشته نتيجههاى زير را مىتوان گرفت :