السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )
60
نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )
اما اينكه شىء ، مسبوق به عدم باشد يا بعداً عدم بر آن وارد شود يا به تعبير ديگر از قبل و بعد توسّط عدم احاطه شده باشد ، در حقيقت چيزى جز اختصاص وجود آن به ظرفى از ظروف واقعى و قصور آن از گسترش بر ديگر ظروف موجودات خارجى نتواند بود ؛ و هرگز بدين معنى نيست كه شىء داراى وجودى واقع در يكى از ظروف باشد و در مقابل ، عدم داراى تقررى پردامنه و فراگير باشد كه بر ساير ظروف گسترش داشته ، احياناً بر قلمرو وجود نيز دست اندازى كند و آن را كنار زده ، بر جايش قرار گيرد . چنين پندارى اصالت دادن به عدم در برابر وجود و مستلزم اجتماع نقيضين است . خلاصه اينكه ، تميّز وجود دوم ، امرى وهمى است كه موجب هيچگونه تميّز حقيقى نخواهد شد و به فرض كه موجب تميّزى هم باشد با حصول جدايى و امتياز بين دو وجود ، عينيّت و يكسان بودن منتفى مىشود . « 1 »
--> ( 1 ) . اصولًا بحث از تكرّر وجود و احتجاج در ردّ و اثبات آن در بين حكما و متكلّمين ، بالذّات مورد توجه نبوده ، بلكه اهميّت آن از جهت لوازم آن است ، يعنى مسائلى كه بر نفى يا قبول آن مترتّب مىشود . از جملهء آن مسائل اين است كه آيا وجود مىتواند به عدم باز گردد و دو مرتبه موجود شود ؟ و اگر نمىتواند پس مسئلهء معاد ، در اديان و مذاهب چگونه توجيه خواهد شد . پاسخ حكما اين است كه « المعدوم لايعاد » نه آنچه معدوم شد باز خواهد گشت و نه يك موجود در يك زمان دو موجود تواند داشت و نه در دو زمان ، يعنى با فاصلهء زمانى بين دو وجود ، و نه طبعاً دو شىء كه از هر جهت با يكديگر يكسان باشند وجود خواهند داشت ، زيرا همين كه دويى تحقق يابد ، حتماً وجه تمايزى در كار خواهد بود و در آن صورت همانندى كامل منتفى خواهد شد . در مورد مسئلهء رستاخيز ، عقل و نقل حكايت از تغيير نشأه و تبديل مرتبهاى از وجود به مرتبهء ديگر دارد . اعادهء معدوم در كار نيست ، زيرا اساساً وجود عينى حقيقى هرگز عدم نمىشود كه نيازى به اعاده و بازگشت آن باشد . كسانى كه معاد را اعادهء معدوم پنداشتهاند در مورد تكرّر وجود و امكان تكرار آن به استدلالاتى سست متوسّل شدهاند غافل از آنكه وجود كائنات تجليّات ذات واحد واجب است و عدم را در آن راه نيست . از جملهء آنها يكى همين تميّز به عدم است كه مؤلّف رحمه الله در ردّ آن الزاماً پارهاى از احكام عدم را گوشزد كرده و عدم امكان تميّز به « عدم » را اثبات نموده است . احتجاج مدّعى آن است كه دو وجود ، يعنى وجود اول و وجودى كه پس از مدّتى دوباره پيدا مىشود از هر جهت همسان و عين هم است و در واقع همان است نه وجودى ديگر ، اما اينكه باز هم دويى در كار است و با همهء همانندى نمىتوان گفت كه يك وجود است و دويى در كار نيست از آنرو است كه وجود دوم مسبوق به عدم بعد از وجود است و تنها وجه تمايز آن از وجود اول ، يعنى آنچه يگانگى را به دو گانگى بدل مىسازد ، تنها همين مسبوقيت به عدم است . توضيح مؤلّف رحمه الله در اين مورد به حدّ كافى روشن و اقناعكننده است كه مىگويد : اگر عدم ، موجب امتياز وجود دوم از وجود اول باشد پس دو وجود در كار خواهد بود و همهء بحث بر سر آن است كه يك وجود ، عيناً تكرار شود . اما اينكه عدم موجب امتياز گردد ، خود امرى باطل و تحققناپذير است ، زيرا عدم خود داراى ذات نيست ، و اگر در موجودى عدم راه يابد حتماً بهصورت عدم ملكه است و نقص موجود از جهت نداشتن جزئى از وجود تامّ يا عضوى از اعضاء ، تنها وسيلهء تميز عدم و تمايز موجود ناقص از كامل است . در هيچ حال عدم نمىتواند مفهوم متمايزى داشته باشد مگر در اضافهء به وجود و ملكه