السيد الطباطبائي ( مترجم : مهدى تدين )

55

نهايت فلسفه ( ترجمه نهاية الحكمه ) ( فارسى )

از طريق همين اضافه است كه عقل ، عليت و معلوليت را هم‌چنان‌كه به وجود نسبت مىدهد به عدم نيز نسبت مىدهد ، چنان‌كه گوييم : عدم علت ، علت عدم معلول است ، كه در اين مثال عدم را به علت و به معلول اضافه كرده ، دو عدم را از يكديگر متمايز ساخته سپس عدم معلول را موقوف بر عدم علت كرده‌ايم ؛ به همان نحو كه وجود معلول متوقف بر وجود علت است . البته اين‌گونه بيان نوعى تعبير مجازى است كه حقيقت آن اشاره به متوقف بودن دو وجود بر يكديگر است . آنچه در مورد عدم مضاف گفته شد در مورد عدم مقيّد به هر نوع قيدى نيز صادق است ، مانند عدم زمانى ، عدم ذاتى ، عدم ازلى . در همهء اينها ابتدا مفهوم عدم تصور مىشود و براى آن مصداقى مانند مفاهيم ديگر در نظر گرفته مىشود ، سپس آن مفهوم را به قيدى مقيّد ساخته و بدين ترتيب مصداق آن متميّز مىگردد و پس از تمايز از غير ، به واسطهء ثبوتى كه براى آن فرض شده است احكام مقتضى بر آن جارى مىشود . بدين ترتيب ، عقل مىتواند عدم عدم را در مقابل عدم ، همانند عدم در مقابل وجود تعقل كند . بنابر آنچه گفته شد ، اشكالى كه بر اعتبار عقلى عدمِ عدم وارد كرده‌اند منتفى است . اشكال اين است كه : عدم مضاف به عدم ، نوعى از عدم است و چون عدم مضافٌ اليه را رفع مىكند بايد با آن تقابل تناقض داشته باشد و اين محال است ، زيرا دو چيز ممكن نيست هم از يك نوع باشند و هم متناقض با يكديگر . « 1 »

--> ( 1 ) . اشكال مورد بحث اين است كه : اگر عدم ، از هيچ‌گونه ذات و هويتى برخوردار نيست و در آن تمايزى وجود ندارد ، به فرض آن‌كه با اضافهء آن به وجود يا مقيد ساختن آن به قيدى وجودى ، بتوان براى آن نوعى ثبوت تصور كرد ، ليكن هنگامى كه عدم را به عدم اضافه مىكنيم چگونه مىتوانيم از اضافهء دو امر باطل الذّات ناثابت ، كه نه مضاف آن از ذات و تحقّقى برخوردار است و نه مضاف‌ٌاليه آن ، تصويرى ذهنى و مطابق با واقع برداشت كنيم ؟ در حالى كه عدم مضاف به سبب اضافه ، نوعى از عدم محسوب است و با اضافهء به عدم مضافٌ اليه ، آن را رفع و نفى مىكند . چگونه يك نوع از عدم مىتواند جنس خود را كه نيستى و بطلان محض است مرتفع سازد و با آن متناقض نباشد و اگر با آن تقابل تناقض دارد چگونه از يك نوع به‌شمار مىروند ؟ پاسخ اشكال را مؤلف رحمه الله از قول صدرالمتألّهين نقل كرده است